اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

نمونه هايی از تعبيرات معصومين عليهم السلام

 

n      موسي عطار دامادش حسين را که مرده بود در خواب ديد و با او معانقه کرد، و امام صادق عليه السلام تعبيرش کرد به طول عمر و زيارت اما م حسين عليه

n      السلام .. چون مرده در دار بقاست و چسبيدن به او نشانه بقاست و اگر کسي هادي نام يا مهدي  را بخواب ببيند تعبير شود به هدايت و اگر راشد نام را تعبير شود به رشد و سلامت.

n      امام رضا عليه السلام سپيدي در پيشاني علي ابن يقطين ديد و آنرا به ديانت تعبير فرمود..

n      متوکل عباسي علي عليه السلام را ميان آتشي افروخته خواب ديد و شاد شد ريرا که دشمن آن حضرت بود. ولي معبري با آنکه او نام آن حضرت را نگفته بود .گفت : آنکه تو خواب ديدي يا پيغمبر است يا وصي ، دليل آنکه خداي تعالي فرموده : بورک من في النار، النمل – 8 يعني : مبارک است آنکه در آتش است و گرد آن.

n      هر که خواب بيند آتشي افروخته براي روشني و خاموش شده يعني که خداوند يک جور هدايتي به او داده و او از آن باي جهان دوم و سوم بهره نبرده است و سرگردان مانده است.

n      طيار (از اصخاب امام صادق ع ) خواب ديد نيزهاي دارد که سر نيزه ندارد و 12 بند دارد، و امام صادق ع تعبير کرد که او دوازده دختر آورد و فرمود اگر سر نيزه داشتند پسر بودند.

n      پيغمبر اکرم ص زن سياهي را با موي سفيد و زوليده به خواب ديد و آنرا  به وبا 

n      تعبير کرد.

n      مردي به امام ششم عليه السلام گفت : در خواب ديدم سر منبر سخنراني مي کنم. فرمود : کارت چيست ؟ گفت گرمابه دارم، فرمود نزد سلطان از تو بد گويي مي کنند و ترا بدار مي زنند و چنان شد که فرمود. چون آن مرد اهل علم نبود و در خواب بر جاي بزرگان نشسته بود.

n      زني خواب ديد ستون خانه اش شکسته ، پيغمبر ص تعبير کرد شوهرش تندرست باز مي گردد و چنان شد. بار دوم هم همين خواب را ديد و آن حضرت همين تعبير فرمود . بار سوم پيغمبر حضور نداشت و ابو بکر تعبير کرد که شوهرش مرده است و چنان شد و پيغمبر به او فرمود مي توانستي بهتر تعبير کني .

n      همسر حنظله خواب ديد آسمان در باز کرد و شوهرش در آن افتاد و بهم آمد.و حنظله شهيد شد.

n      يکي خواب ديد دو قوچ بر فرج زنش شاخ به شاخ مي کوبند. و امام صادق عليه السلام فرمود که زن موي آنجا را با قيچي چيده است .

n      ام الفضل خواب ديد تکه اي از گوشت پيغمبر بريده شد و در دامنش افتاد ، بسيار ترسيد پيغمبر ص فرمود : فاطمه نوزادي آورد و در دامن تو بزرگ شود.و امام حسين عليه السلام بدنيا آمد.

n      ياسر خادم امام رضا ع خواب ديد : قفسي که 17 شيشه در آن بود افتاد و همه شيشه ها شکستند. امام رضا قفس را به دليل ميله ها به انسان و شيشه ها را به آسمان و 17 روز تعبير فرمود و فرمود : از خاندان من مردي شورش کند و 17 روز حکومت کند و آنگه کشته شود.

n      مردي به امير المومنين گفت : خواب ديدم نيم خشت به خشت سجده مي کرد و گاو از گوساله اش شير مي خورد. امام فرمود مرد نيک و دانايي خوار و اسير نادان شود و زني  از فروش دخترش روزي مي خورد.

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱
تگ ها :

 

سلام:

 

مرحوم سلاحي مز بور عليه الرحمه در ماه محرم تقريبا بيست سال قبل که مرض حصبه در شيراز شايع و کمتر خانه اي بود که در آن مريض حصبه ايي نباشد و تلفات هم زياد بود يکروز فرمود در منزل آقاي حاج عبدالرحيم سرافراز ۷نفر مبتلا به حصبه را خداوند به برکت حضرت سيد الشهداء (ع) شفا مرحمت فرمود و تفصيل آنرا بيان کرد:

 

تقريبا بيست سال پيش که اغلب مردم مبتلا بمرض حصبه ميشدند در خانه حقير هفت نفر مبتلا بمرض حصبه در يک اتاق بودند شب هشتم ماه محرم الحرام براي شرکت در مجلس عزاداري، مريض ها را در خانه بحال خود گذاشتم و ساعت پنج از شب گذشته با خاطري پريشان بمجلس تعزيه داري خودمان که مؤسس آن مرحوم حاج ملاعلي سيف عليه الرحمه بود رفتم.

موقع تعزيه داري، سينه زني، نوحه و مرثيه حضرت قاسم ابن الحسن(ع) قرائت شد پس از فراغت از تعزيه داري و اداء نماز صبح با عجله به منزل ميرفتم و در قلب خود شفاي هفت مريض را بوسله عزيز زهرا(ع) از خدا ميخواستم.

وقتي به منزل رسيدم ديدم بچه ها اطراف منقل آتشي نشسته و مختصر ناني که از روز قبل و شب باقيمانده است روي آتش گرم ميکنند و با اشتهاي کامل مشغول خوردن آن نانها هستند:

از ديدن اين منظره عصباني شدم زيرا خوردن نان آن هم ناني که از روز و شب گذشته باقيمانده براي مبتلا به مرض حصبه مضر است.

دختر بزرگم که حالت عصبانيت مرا ديد گفت ما ها خوب شده ايم و از خواب برخاستيم و گرسنه ايم  نان و چاي ميخوريم – گفتم خوردن نان براي مرض حصبه خوب نيست گفت پدر بنشين تا من خواب خودم را تعريف کنم و ما همه خوب شده ايم گفنم خوابت را بگو گفت:

در خواب ديدم اتاق روشني زيادي دارد و مردي آمد در اتاق ما و فرش سياهي در اين قسمت از اتاق پهن کرد و پهلوي درب اتاق با ادب ايستاد آنوقت پنج نفر با نهايت جلالت و بزرگواري وارد شدند که يکنفر آنها زن مجلله اي بود اول بطاقچه هاي اتاق و به کتيبه ها که به ديوار زده بوديم و اسم چهارده معصوم عليهم السلام را روي آنها نوشته بود خوب با دقت نگاه کردند پس از آن اطراف آن فرش سياه نشسته و قرآنهاي کوچکي از بغل بيرون آورده و قدري خواندند پس از آن يکنفر از آنها شروع کرد بروضه حضرت قاسم(ع) به عربي خواندن و من از اسم حضرت قاسم که مکرر ميگفتند فهميدم روضه حضرت قاسم مي خوانند و همه شديدا گريه مي کردند و مخصوصا آن زن خيلي سوزناک گريه ميکرد پس از آن در ظرف هاي کوچي چيزي مثل قهوه همان مردي که قبل از همه آمده بود آورد و جلو آنها گذارد. من تعجب کردم که اشخاص با اين جلالت چرا پا هايشان برهنه است جلو رفتم و گفتم شما را بخدا کداميک از شما حضرت علي(ع) هستيد يکي از آنها جواب داد و فرمود منم. خيلي با مهابت بود گفتم شما را بخدا چرا پاهاي شما برهنه است پس با حالت گريه فرمود ما اين ايام عزاداريم و پاي ما برهنه است فقط پاي آن زن در همان لباس پوشيده است.

گفتم ما بچه ها همه مريضيم مادر ما هم مريض است خاله ما مريض است آنوقت حضرت علي (ع) از جاي خود برخاست و دست مبارک بر سر و صورت يک يک ما کشيدند و نشستند و فرمودند خوب شديد مگر مادرت. گفتم مادرم هم مريض است فرمودند: مادرت بايد برود. از شنيدن اين حرف گريه کردم و التماس نمودم پس در اثر عجز و لابه من، برخاستند دستي هم بر لحاف مادرم کشيدند آنوقت خواستند از اتاق بيرون روند رو به من کرده فرمودند بر شما باد نماز که تا شخص مژه چشمش بهم ميخورد بايد نماز بخواند.

تا درب کوچه عقب آنها رفتم ديدم مرکب هاي سواري که براي آنان آورده اند رو پوش سياه دارند آنها رفتند و من برگشتم در اين وقت از خواب بيدار شدم صداي اذان صبح را شنيدم دست بدست خودم و برادرانم و خاله ام و مادرم گذاشتم ديدم هيچکدام تب نداريم همه برخاستيم و نماز صبح را خوانديم چون احساس گرسنگي زياد در خود ميکرديم لذا چاي درست کرده با ناني که بود مشغول خوردن شديم تا شما بياييد و تهيه صبحانه کنيد و بالجمله تمام هفت نفر سالم و احتياجي بدکتر و دواء پيدا نکردند.

-----از کتاب داستان های شگفت (آيت اله دستغيب)

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱
تگ ها :

خواستگاري براي امام حسين ع در خواب

سلام :

در کتاب خرائج راوندي آمده است که:

چون دختر يزدگرد آخرين پادشاه پارس در مدينه نزد عمر آورده شد، دوشيزه هاي مدينه به تماشاي او آمدند و مجلس از نور چهره اش روشن شده بود.

او عمر را ديد و گفت : اروذال ، عمر در خشم شد و گفت اين زن عجمييه بمن دشنام داد و قصد کشتن او کرد. اميرالمومنين به عمر فرمود: نبايد چيزي را که نمي داني بگويي نيست.پس عمر گفت تا جار کشند براي خريدش.اميرالمومنين فرمود: فروش دختران پادشاهان روا نيست گر چه کافرند، ولي بايد به او پيشنهاد شود تا يک مرد مسلماني را بر گزيند تا او را بزني گيرد و مهرش را از عطاي بيت المال  او محسوب دارند تا بجاي بهاي او باشد.عمر چنين کرد.

دختر دست بر شانه امام حسين عليه السلام نهاد. حضرت علي فرمود : چه نام داري اي دختر ، گفت : جهانشاه، فرمود : بلکه شهربانويه ؟ گفت : آن نام خواهر من است. فرمود راست گفتي. و علي ع رو به حسين کرد و فرمود او را نگهدار و به او احسان کن که بهترين اهل زمين در زمانش را براي تو بزايد و او مادر اوصياء باشد که نژادي پاکند ، و او علي ابن الحسين عليه السلام را زاييد و روايت شده است که بر سر زا مرد.

علت برگزيدن حسين ع اين بود که: پيش از اينکه لشکر اسلام او را دستگير کنند، فاطمه عليها السلام را در خواب ديد و به دست او مسلمان شد.

داستانش اين است که گفت : پيش از ورود لشکر اسلام ، در خواب ديدم که حضرت محمد صلي الله عليه و آله با حسين ع در خانه ما آمد و نشست و مرا براي او خواستگاري کرد و به او تزويج نمود. چون صبح شد در دلم اثر داشت و جز او را در خاطر نداشتم . در شب دوم فاطمه عليها السلام را در خواب ديدم که نزد من آمد و اسلام را به من پيشهاد کرد و من پذيرفتم و مسلمان شدم و فرمود : مسلمين پيروز مي شوند و تو بزودي به حسين مي رسي، تندرست ، و کسي بتو بدي نرساند.

گفت من به مدينه برده شدم و دست کسي بمن نرسيد. والسلام. 

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
تگ ها :

خواستگاري براي پدر حضرت مهدي (عج) در خواب

سلام:

 

در کتاب اکمال الدين صدوق بسندش از محمدبن يحيي شياني آورده که: سال 286 قبر حسين غريب رسول الله را زيارت کردم در کربلا و به مدينة السلام بغداد گرائيديم و روز گرم سوزاني بسوي گورستان قريش شتافتم و چون به مشهد امام کاظم (ع)‌ رسيدم و بوي تربت آغشته به رحمت و مغفرت حضرتش را شنيدم، با چشمي گريان بر سر مزارش خم شدم و ناله هاي پياپي کشيدم، اشک چشمم را گرفته بود، و چون گريه ام ايستاد و ناله ام آرام شد و چشم گشودم . پيري که پيشاني و کفش پينه داشت ديدم که به همراهش در سر قبر ميگفت:

برادر زاده ي عمويت بد حال شده و آن دو بزرگوار از مشکلات نهاني و علوم شريفه باو داده اند آنچه را که جز مانند سلمان کسي نداند عمويت آماده ي مرگ است و عمرش را گردانده و از اهل ولايت کسي را نيابيم که اسرار خود را باو بگويم.

من با خود گفتم تو هميشه در رنج و تلاشي و بر دوش شتر و استر بدنبال داشتي و گوشم از اين شيخ سخني شنيد که دلالت دارد بر علم فراواني، گفتم: اي شيخ آن دو بزرگوار کيانند؟

گفت دو اختري که زير خاک در سر من رأي نهانند، گفتم سوگند به ولايت و مقام اين دو امام بزگوار در امامت و وراثت که من خواستار علم و روايت از آنهايم و از خود پيمانهاي مؤکد ميدهم که اسرارشان را نگه دارم، گفت اگر راستگوئي از آثار آنها هر چه داري بياور و آنچه همراهم بود آوردم و چون کتب را بررسي کرد و روايت را ديد گفت: راست گفتي من بشر بن سليمان بنده فروشم از نژاد ابو ايوب انصاري و يکي از پيروان امام أبي الحسن و أبي محمد عسکري و همسايه ي آنها در سر من رأي، گفتم از برادرت پذيرايي کن بذکر آنچه از آثارشان ديدي؟ گفت: آقايم ابي الحسن مسائل بنده هاو بردگان را آموخت و بي اجازه ي او خريد و فروش نمي کردم و از موارد شبهه کناره مي کردم تا خوب ياد گرفتم و حلال و حرام را دانستم، و در اين ميان که در سر من رأي در خانه ام بودم و پاسي از شب گذشته بود در خانه ام را زدند و شتابان دويدم و کافور خدمتکار آقايم أبي الحسن علي بن محمد (ع)‌بود که مرا خواسته بود جامه پوشيدم نزد آن حضرت رفتم و ديدم با پسرش ابي محمد و خواهرش حکيمه که پشت پرده بود سخن ميگويد، و چون نشستم فرمود:

اي بشر تو انصاري زاده اي و ولايت ائمه در شما ها بوده و پشت در پشت آن را به ارث برديد، شما ها مورد اعتماد اهل بيت هستيد، من تو را تزکيه کنم و شرف دهم بر فضيلتي که بر ديگر شيعه سبقت گيري در موالات ما بواسته ي رازي که تو را آگاه کنم و تو را بانجام آن فرستم و يک نامه ي بخط رومي نوشت و مهر زد و يک پارچه ي زردي که 220اشرفي در آن بود بر آورد و فرمود: اين را بگير و به  بغداد برو  و در مسير فرات باش و در نيمروز فلان روز که قايقهاي اسيران در کنارت رسند و کنيزان را در آوردند و دلالهاي افسران بني عباس گرد آنها را بگيرند و هم جمعي از جمعهاي عراق، تو دورادور برو دنبال کسي بنام عمروبن يزيد نخاس در سراسر روز،

 تا براي خريدارن  کنيزي در آورند که دو جامه ي ابريشمي نازک پوشيده و از باز کردن چهره ي خود جلو گيرد و نميگذارد کسي دست به او رساند از پشت پرده نظر خواهد کرد به انکه خواهد او را کشف کند و بنده فروش او را بزند و او شيون کند و به رومي گويد واي از هتک سر من.

يکي از خريداران گويد از آن من باشد به سيصد اشرفي چون پارسائيش مرا بدو راغب کرده، و جاريه به عربي گويد اگر چون سليمان بر تخت او نشيني من تو را نخواهم مالت را نگهدار.

بنده فروش گويد: چاره چيست بايد فروش روي جاريه گويد چه شتابي داري خريداري بايد که دلم به امانت و ديانتش آرام گيرد، در اينجا تو نزد عمرو بن يزيد نخاس برو و بگو من نامه سر بسته اي از يکي از اشراف دارم که به زبان و خط رومي است و کرم و وفاء و بزرگواري و سخاوتش را در آن نوشته بدو بده تا بخواند و اگر پسنديد من وکيل او هستم در خريد.

بشر بن سليمان نخاس گويد همه فرموده هاي آقايم را دربارهء جاريه انجام دادم و چون نامه را خواند سخت گريست و بعمروبن يزيد گفت مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاي مؤکد خورد که اگر به او نفروشي خودم را ميکشم و در بهايش چانه زدم تا به همان پولي که آقايم به من داده بود قرار گرفت و آنرا از من دريافت و جاريه را به من وانهاد و خندان و خرم شد، و او را بدان حجره آوردم که در بغداد ماوايم بود، و در دست جا نگرفته بود که نامهء مولايم را از جيب خود در آورد و ديدم آنرا مي بوسد و بگونه مي نهد و بر چشم مي کشد و بر تن ميمالد، و گفتم عجب!نامه اي را مي بوسي که صاحبش را نمي شناسي!

گفت: اي درمانده سست معرفت به پيغمبر زاده ها،گوش دار و دل بده، من مليکه دختر قيصر زاده رومم ومادرم از نژاد شمعون وصي عيسي است، به تو گزارش شگفتي دهم.

جدم قيصر پادشاه روم مي خواست مرا که 13 سال داشتم به برادر زاده- اش شوهر دهد، و در کاخش از 300 کشيش و راهب و حواري زاده و 700 مرد صاحب مقام دعوت کرد و از افسران و قشون و سروران عشاير چهار هزار فراهم کرد و از ملکش تختي جواهر نشان بر آورد و در صحن کاخ نهاد بالاي 40 پله و چون برادر زاده اش بر آن آمد در ميان صليبها و اسقفها و اسفار انجيل گشوده شد، همه ي صليبها بر زمين ريختند و ستونها فرو افتادند و آنکه بالاي تخت بود بيهوش شد و بخاک افتاد و رنگ اسقفها پريد و همه لرزيدند و رئيس آنها بجدم گفت:

ما را از برخورد با اين بد آمدها که دلالت بر زوال اين کيش مسيحي و مذهب ملکاني دارد معاف کن و جدم به سختي بدبين شد و به اسقفها گفت: ستونها را واداريد و صليبها را بر آوريد و برادر اين بخت برگشته را حاضر کنيد تا من اين دختر را به او شوهر دهم و اين نحسي را از شما به بخت بلنداء براندازم، و چون چنين کردند بر دومي هم همان رخ داد که بر يکمي و مردم پراکنده شدند و جدم غمناک برخاست و به کاخش رفت و پرده ها را انداختند، و من آن شب در خواب ديدم که گويا حضرت مسيح با شمعون و گروهي حواريين در کاخ جدم گرد آمدند و منبري آسمان خراش در جايي که جدم افراشته بود برپا داشتند و محمد با گروهي يارانش و

 فرزندانش بر آنها وارد شدند و مسيح برخاست او را در آغوش کشيد و او مي فرمود: اي روح الله من آمدم از وصيت شمعون دخترش مليکه براي اين پسرم _ اشاره به ابي محمد نويسنده ي نامه کرد _  خواستگاري کنم و مسيح به شمعون نگريست و به او گفت:

شرف نزد تو آمده رحمت را پيوند کن با رحم رسول خدا (ص) گفت: پذيرفتم و او بالاي منبر رفت و محمد خطبه خواند و مرا به پسرش شوهر داد و مسيح گواه شد و هم فرزندان محمد و حواريون، و چون بيدار شدم ترسيدم  خوابم را به پدر و جدم بگويم مبادا مرا بکشند و آن را در دل نهان کردم و عشق أبي محمد بر من چيره شد تا از خوردن و نوشيدن وا ماندم و لاغر شدم و بيمار گرديدم و در شهرهاي روم پزشکي نماند جز که جدم او را خواست و به درمان من وا داشت و چون نوميد شد به من گفت: نور چشمم آرزوئي در دل داري که در اين دنيا بر آورم، گفتم اي جدم درِ شاديها برويم بسته شده کاش اسيران اسلام را از شکنجه بيرون ميکردي

و آنها را آزاد مي کردي و بر آنها تصدّق مي کردي و رهاشان مينمودي اميدوار م که مسيح و مادرش مرا شفا ميدادند که چون جدم چنين کرد خود را تندرست نشان دادم و اندکي خوردم و جدم شاد شد و اسيران مسلمان را گرامي داشت و پس از چهار شب به خواب ديدم که بيبي فاطمه (س) به همراه مريم بنت عمران (ع) و هزار کنيز بهشتي مرا ديدن کردند و مريم به من گفت:

اين خانم خانمها مادر شوهرت ابي محمد است و به او چسبيدم و گريستم و گله کردم که ابي محمد به ديدنم نمي آيد و او فرمود پسرم ابي محمد از تو ديدن نکند زيرا تو مشرکي و ترسائي و اين خواهرم مريم از کيش تو بيزار است و اگر خواهان رضاي خدا و مسيح و مريمي و خواهان ديدار ابي محمد بگو: اشهد ان لا اله الّا الله و بگو محمّد پدرم رسول خدا است.

و چون اين کلمه را گفتم سيد زنان مرا به سينه چسباند و دلم پاک شد و فرمود اکنون چشم براه ديدار ابي محمد باش من او را نزد تو مي فرستم و بيدار شدم و مي گفتم وا شوقاه به ديدار ابي محمّد (ص).

 و چون شب آينده شد ابو محمّد به خوابم آمد و و گويا به او گفتم چرا به من جفا کردي اي دوستم پس از اينکه دلم را به خود گرفتار کردي؟گفت : جز براي شرک تو نبود، اکنون که مسلمان شدي هر شب به ديدارت آيم تا خدا ما را در ظاهر به هم رساند و از آن پس تاکنون ديدار خود را از من نبريده.

بشر گويد: بدو گفتم چگونه خود را در اسيران انداختي؟ گفت:‌يک شب ابي محمد به من گفت: جدت در فلان روز به نبرد  با مسلمانان فرستد تو ناشناس در جامه ي خدمتگزار بدانها پيوندبا خدمتکاران چنين کردند و پيش قراولان به ما برخوردند و کارم بدينجا رسيد که ديدي و بدي نديدم و کسي نفهميد که من شاهزاده ام تا اکنون ، جز تو که خودم برايت گفتم

و آن شيخي که من بهره ي غنيمتش افتادم نام مرا پرسيد و به او نگفتم و گفتم نامم نرجس است، گفت نام کنيزانست، بمن گفت شگفتا که خود رومي هستي و زبانت عربي است.

گفتم جدّم به پرورش من بسيار علاقه داشت و يک خانم مترجم

عربي دان داشت و به او فرمان داد نزد من آيد و به من عربي آموزد تا خوب عربي بدانم.

بشر گويد: چونش به سر من رأي آوردم او را نزد امام أبي الحسن عسکري (ع) بردم و به او فرمود: چگونه خدا عزت اسلام و نصرانيت را و شرافت خاندان پيغمبر را به تو نمود.

گفت: يابن رسول الله چگونه برايت شرح دهم چيزي را که تو خود بهتر داني آن حضرت فرمود: مي خواهم از تو احترامي کنم، آيا ده هزار دِرهَمَت دهم يا مژده اي که در آن شرافت جاويدانست، گفت مژده را مي خواهم.

فرمود: مژده گير به فرزندي که مالک تمام جهان خواهد شد از مشرق تا مغرب و زمين را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از ستم و نا روا شده، گفت: از که؟ گفت: از همانکه رسول خدا (ص)تو را برايش خواستگاري کرد در فلان شب در فلان سال بروميه، گفت مرا از مسيح و وصيّ او خواستگاري کرد، فرمود: مسيح و وصيیش تو را به که شوهر داد؟ گفت: به پسرت ابي محمد، فرمود او را مي شناسي؟ گفت: از آنگه که مسلمان شدم شبي بي او نبودم.

امام دهم فرمود: اي کافور خواهرم حکيمه را بياور و چون آمد ،  فرمود: اين همانست و او مدتي طولانيش در آغوش کشيد و با او راز بسيار گفت، و امام فرمود: او را به منزلت ببر و فرائض و سنن باو بياموز که همسر ابي محمّد و مادر امام قائم عليها السلام است.

شيخ طوسي در غيبت خود  همين مضمون را به سَند خود روايت کرده است.والسلام.

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
تگ ها :

يک روش براي OBE يا تخليه روح :

سلام :

 

تخليه روح از قدم الايام در ميان علما اسلام و افراد رياضت کشيده يا افرادي که زندگي سخت را به خود هموار نموده ولي از درستي دست بر نداشتند يا افرادي که به بيماريهاي سخت و طولاني مبتلا مي شدند و با صبر و حوصله ( سعه صدر ) با آن سر مي کردند رايج بوده و افراد بسياري در اين زمينه وجود داشته و دارند، شرايط اعطا موهبت طي الارض يا Physical body transportation  هم همين شرايط بوده و هست.

تخليه روح يا OBE  با استفاده از روش ريلکس يا حالت استراحت کامل (خلسه) :

ابتدا به روي پشت خوابيده و بازوان را در دو طرف بدن قرار دهيد. سر بايد همسطح بدن قرار گيرد، نه بالا تر. لذا عده اي ترجيح مي دهند که بدون استفاده از بالش به تمرين بپردازند و چه بسا که با خوابيدن به روي فرش بر روي زمين، به حالت" جسد " در يوگا به اين صورت که بحالت خوابيده به روي پشت قرار مي گيريد. پا ها در امتداد بدن و دستها را در  موازات بدن قرار مي دهيد. برخي از متخصصان امر توصيه مي کنند که در جهت شمال به جنوب قرار گيريد يعني سرتان به سمت شمال و پا هايتان به سمت جنوب قرار گيرند.توصيه ديگر اين است که دستها روي سينه باشند. و ديگر اينکه اگر راحت هستيد پا هايتان را روي هم بيا ندازيد.مي توانيد هر يک از اين وضعيتها را امتحان کنيد و مناسبترين را انتخاب کنيد.

وقتي در وضعييت راحت قرار گرفتيد ، چشمهايتان را ببنديد و آرامش احساس کنيد : بهترين روش اين است که از پا ها شروع کنيد و ذهنا به آرامي براي هر پا چندين بار تکرار و تلقين کنيد که : پا ها – "شل باشند، راحت باشند". سپس براي دستها  هم همين تکرار و تلقين را انجام دهيد و انها را شل و راحت نماييد.و به آرامي به اعضاي فوقاني تر رفته و همه را شل و راحت کنيد.حتي براي اعضاي داخلي بدن مانند : معده، ريه ها کبد و غيره،  هم مي توانيد تلقين شل و راحت را تکرار کنيد و لي تلقينات کلمات ديگر ممنوع است.( در هنگام بيدار شدن و برخواستن چند بار به خود بگوييد همه اعضا معمولي و راحت. ).

 صرف تصور کردن آن کافي است و اثر خواهدکرد  .

هنگامي که به قسمت فوقاني سر ، يعني تاج سر رسيديد : همين حالت آرامش و تلقين را انجام دهيد ولي در آنجا متوقف نشويد و خاتمه ندهيد بلکه مجسم کنيد که فضايي  کمي بالا تر از جمجمه موجود است که آن هم بايد از آرامش تلقيني برخودار شود و تلقينات را براي آن هم تکرار کنيد.

سپس مجسم کنيد که تمام آگاهي شما سر شار از همان فضاي پر از آرامش مي شود.

اين تکنيک را بايد آزمايش کنيد و نتيجه آن را عملا مشاهده کنيد. زيرا با هر بار تمرين احساس متفاوتي  خواهيد داشت. نکته اساسي آن است که بتوانيد آرامش را حس کرده و آنقدر آرام باشيد که جسم را فراموش کنيد و حتي آنرا حس نکنيد. اين بهترين پيش نياز جهت آغاز حالت خلسه ( کاتالپتيک ) است که بسياري از نويسندگان در توصيف تمرينات تخليه روح به آن اشاره مي کنند.

احتمال مي رود که گاهي احساس کنيد که آگاهي از تاج سر بخارج از تاج سر نفوذ مي کند، معمولا واکنش رايج اين است که  هيجان زده مي شويد و سپس بلا فاصله به بدن خود بر مي گرديد و از خود مي پزسيد که آيا تمام اين ما جرا ناشي از تخيل بوده است يا حقيقت داشت ؟

نکته قابل توجه و ضروري براي تخليه روح  اين است که ضربان تنفس و ضربان قلب بليد يکنواخت و آرام باشد و نيز اولين باري که "خروج" آگاهي را احساس مي کنيد بايد بلا فاصله به خود بگوييد " اين فقط شروع کار است" و سپس متوجه خواهيد شد که ضربان قلب و تنفس سريعتر مي شوند. آن وقت است که به بدن بر مي گرديد، و بايد دو باره تمرين کنيد.

بهترين راه حل براي عبور از اين مرحله و دست يابي به تخليه يا تجربه خود خارج از بدن اين است که فقط به هدف فکر نکنيد و به آنچه که احساس مي کنيد تمرکز نکنيد. تصور کنيد که اين فقط يک تمرين يوگا است يا يک تمرين ضد استرس ( فشار هاي رواني) است .و قطعا به برون افکني روح يا تخليه روح فکر نکنيدو با پيروي ار گفته " هر چه پيش آيد ، خوش آيد" احتمال موفقيت خود را چند برابر کنيد زيرا هر چه به برون افکني فکر کنيد،هيجان زده مي شويد. رمز موفقيت صرفا در آرامش است.

از کتاب پرواز روح  ، ريچارد کريز.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٤
تگ ها :

خواب و روح

سلام:

 

ما معتقديم رؤيا ديدن از اعمال روح است و مغز ابزاري است در خدمت روح بعضي فکر مي کنند که مغز به عنوان يک رايانه بسيار پيشرفته عمل مي کند ولي سؤال اينجاست که در پشت اين رايانه که نشسته است و اين همه خاطرات و افکار و حافظه که زيست شناسان در لابلاي سلول هاي مغزي و هورمون ها به دنبال آنها مي گردند بر روي روح ثبت مي شود نه مغز و مثال ديگر چشم است که قطعه اي پيه و چربي است و سؤال اين است که: آنکه از پشت اين قطعه پيه نگاه مي کند و مي بيند کيست؟ حال در اثبات وجود روح به چند مطلب کوتاه توجه کنيد: که اگر روح را قبول کنيم بايد بقاي آنرا هم باور کنيم:

پرواز روح يا OOBE (Out Of Body experience) چيست؟

پرواز روح معمولا تجربه ايست عجيب و کوتاه که طي آن شخص احساس مي کند که به مدت يک يا چند لحظه آگاهيش خارج از بدنش قرار دارد. احتمال دارد که شخص متوجه کالبد فيزيکي اش باشد يا نباشد ليکن اغلب اصلا متوجه جدا شدن آن دو از يکديگر نمي شود و بهر حال ادراکش از دنياي اطراف يقينا از نقطه ديگري خارج از کالبد فيزيکي اش معطوف مي گردد. شخص ممکن است نکته اي را تجربه کند که درکش را از اين تجربه افزايش دهد( مثلا مکالمه اي را بشنود يا چيزي را مشاهده کند). متعاقبا چنين شخصي مطمئن است که آنچه را که تجربه کرده واقعا پرواز روح يا OOBE بوده است. عقايد و نظريات شخصي فرد در پيرامون روانشناسي، مذهب يا  عرفان ممکن است با آنچه تجربه مي کند کاملا متفاوت باشند، با اينحال نيروي اين تجربه و واقعيت آن چنان انکار ناپذيرند که نظريات قبلي را کاملا دگرگون مي سازند. آنچه که يک تجربه پرواز روح به ارمغان مي آورد اغلب احساس نوعي آگاهي تازه بيدار شده است. بطوري که همه چيز زير سؤال مي رود و از نو مطرح مي شود و ادراک جديدي از دنيا در پرتو اطلاعات و تجربه تازه کسب شده نژتشکيل مي شود. چنانچه اين تجربه بصورت غير منتظره اي رخ دهد، احتمالا شخص را گيج کرده و اين سؤال عميقا مطرح مي شود که اين تجربه چه بوده است؟ آيا دوباره اتفاق خواهد افتاد؟ واقعيت اين تجربه مي توان چنان باشد که فردي که آن را تجربه مي کند نمي تواند باور کند که اين تجربه بطور جهاني شناخته شده و مطرح است. به دليل واکنش هاي افراد فاميل و دوستان که چنين تجربه اي در اختيار ندارند.شخص به زودي مي آموزد که ديگر در آن مورد صحبت نکند و از آن پس ديگر سکوت اختيار مي کند.

پرواز روح بيش از تصور رايج است و افراد بسياري آن را تجربه مي کنند. تحقيقات بسياري در اين مورد صورت گرفته و آمار جمع اوري شده نشان مي دهد که اين تجربه تا چه اندازه رايج است. مطالعاتي که تا کنون بعمل آمده نشان مي دهد که حدود ۵ الي ۱۰ درصد افراد لااقل يکبار در زندگي پرواز روح را آزموده اند. اين رقم معادل 6 ميليون نفر در انگلستان و در حدود سي ميليون نفر در ايالات متحده امريکاست.

آمار دقيقتري نشان مي دهد که حدود ۸۵% افرادي که پرواز روح را تجربه کرده اند اظهار داشته اند که اين اتفاق طي اوقات استراحت يا در آستانه خواب براي ايشان پيش آمده است، عده زيادي اين تجربه را هنگام استراحت در بستر خواب آزموده اند و عده اي ديگر نيز طي بيماري يا دوران نقاهت پس از بيماري اين تجربه را گزارش کرده اند. با اينحال براي عده کم ليکن قابل توجهي نيز اين رويداد بخاطر استعمال دارو هاي بي هوشي رويداده است. در مطالب بعدي اطلاعات بيشتر و چند روش براي آن ذکر خواهيم کرد.

 

----از کتاب پرواز روح---ريچارد کريز

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳
تگ ها :

Hi, everybody

 

More information about Dream interpretation (Islamic point of view or better to say All Holy books views) is available in "Everything about dreams Section.

We also interpret dreams in Discussion Group section.

To view varzandeh's more interpretations you can refer to Sleeps.com more than 3200 interpretations.

Good luck.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳
تگ ها :

دليل ماندگاری نام علی (ع)

سلام

يکي از دلايلي که نا م علي (ع)  و محبت او در اذهان مردم بر جا مانده است، خوابهايي است که مردم از مخالف و موافق از او مي بينند و معجزاتي است که در خواب اتفاق مي افتد و در بيداري اثر آنها  مشاهده مي شود.بيش از هزار مورد از اين خوابها در کتاب دار السلام (4 مجلد ) علامه نوري طبرسي (1254—1320 ) قمري گرد  آمده است و مؤلفين ديگر نيز مجموعه هاي بسيار تهيه کرده اند.

 

و در همانست که اهل خراسان گفتند که:

 امير داود معروف به ابن دولة  ، به ميل به محمود (سلطان ) متهم شد و او را دستگير  و زندانيش کردند و سخت گرفتند.  امير خراسان شبي امير المؤمنين عليه السلام را در خواب ديد که باو يک شيشه کافور داد و فرمود: أبي علي علوي را آزاد کن و مالش را باو باز گردان.  او خواب را فراموش کرد و خوابيد و در خواب اسب سواري را ديد که شمشيري کشيده بر دست دارد و باو فرمود: مگر بتو نگفتم پسرم را آزاد کن و گويا  در خواب ديد چهار کس که در خانه بدو گماشته بودند کشته و گردنشان را زده و سر از تنشان جدا شده بود.  و بامير جعفري هم يک سيلي نواخته که برخي موي ريشش را کنده و تب کرده بود  و فرمود: اي شقي او را آزاد کن وگرنه تو را مي کُشم.

 گفت: من او را آزاد کنم و اندوهناک بيدار شد و علوي را آزاد کرد و هر چه از او گرفته بود باو پس داد و تاوان آن را که از ميان رفته بود پرداخت، و بامداد فرزندان گماشته گان بر مرد  علوي را خواست و از حال پدرانشان پرسيد، گفتند ديشب در خانه مرد علوي  آنها را ديديم، گفت برويد و بنگريد که سرشان از تنشان جدا شده و هلاک شده اند.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :

خواب چند راهزن

سلام :

شيخ صدوق در کتاب عيون آورده است  که :

امام صادق (ع) در راه مسافرت بود و مردمي مالدار همراهش بودند. به آنها گفته شد شمشير داراني در سر راه کمين گرفته اند که راه مي زنند . دل همه لرزيد و امام فرمود شما را چه مي شود؟  گفتند : اموالي داريم و بيم داريم از ما بستانند، آيا تو آنها را از ما مي گيري ؟ شايد چون ببينند از آن تو است از آن دست بر دارند . امام فرمود از کجا شايد مقصودشان جز من نباشد و شايد اينطور آنها تلف شوند.

گفتند : چه کنيم؟ آنها را زير خاک کنيم ؟ فرمود اين بد تر آنها را ضايع مي کند ، شايد رهگذري بر خورد و بر دارد و يا شايد پس از آن ديگر به آنها راه نيابيد.

فرمود به کسي بسپريدشان که آنها را نگه مي دارد و از آنها دفاع مي کند و بر آنها مي افزايد. هر کدام را بزرگتر از دنيا مي نمايد و آنها را در روزي که سخت به آن نياز داريد به شما برگرداند و فراوان کند ، گفتند او کيست ؟...

فرمود  : خدا ...

گفتند چگونه به او بسپاريم ؟  فرمود به بينوايان صدقه دهيد ... گفتند در اينجا از کجا به آنها دست يابيم.

فرمود تصميم بگيريد که يک سوم آن را صدقه دهيد تا خدا باقي را از دزدان نگهدارد.  گفتند تصميم گرفتيم. .. فرمود : في امان الله .

و پيش رفتند و دزدان پديدار شدند و مردم ترس کردند، امام فرمود : چگونه مي ترسيد و حال آنکه در امان خدا هستيد. دزدان پيش آمدند و پياده شدند و دست امام صادق (ع) را بوسيدند و گفتند ديشب رسول خدا (ص) را در خواب ديديم و به ما فرمود خود را بتو تسليم کنيم، و ما پيش تو ايم و به همراه تو و اينان، تا دشمنان و دزدها را از شما دفع کنيم. امام فرمود : ما نيازي به شما نداريم. آنکه شما را از ما دفع کرد ، آنها را هم دفع مي کند. و سالم گذشتند و يک سوم مال ها را صدقه دادند و تجارت آنها برکت کرد و از هر درهم 10 درهم سود بردند .

گفتند : امام صادق چه برکت بزرگي دارد و او فرمود برکت را در معامله با خدا يافتيد، پس به آن ادامه دهيد.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۱
تگ ها :

آيات شريف قرآن در باره خوا ب و تعبير خو اب

سلام

1-سوره يوسف عليه السلام آيه 4 :  بسم الله الرحمن الرحيم

 ا ذ قال يوسف لابيه يا بت اني رايت احد عشر کوکبا واشمس و القمر رايتهم لي  سجد ين.( 4)

هنگامي که گفت يوسف به پد ر خود اي پدر هما نا من در خو ا ب ديدم يازده ستا ره و خورشيد و ما ه را برا يم سجده کنند گان.

ستاره به معني برادر يا سرباز است. يوسف10 برادر نا تني و يک برادر تني داشت.

خورشيد به معني پدر يا پادشاه است.

ماه  به معني مادر يا وزير است. که بعد از 20 سال و حوادث بسيار و به مقام وزارت رسيدن يوسف خانو اده او به ديدن او رفتند.

 

سوره يوسف آيه شريفه (5) :بسم الله الرحمن الر حيم .

2-قال  يبني لا تقصص رؤياک علي اخوتک فيکيدو لک کيدا ان الشيطان للانسان عدو مبين .(5)

 دراين آيه حضرت يعقوب به حضرت يوسف توصيه مي کند خواب خود را به برادر ان خود نگويد زيرا آنها حسود هستند و شيطان براي انسان دشمني آشکار  است .

3-سوره يوسف آيه شريفه (36). بسم الله الر حمن الر حيم .

و دخل معه السجن فتيان قال احدهما اني ارني اعصر خمرا و قال الاخر اني ارئني احمل فوق راسي خبزا تاکل طير منه نبئنا بتا ويله انا نرئک من المحسنين (36)

و داخل شدند با وي به زندان دو جوان، گفت يکيشان هما نا به خواب ديدم خويش را که که انگور مي فشارم و  ديگري گفت ديدم به خواب خويش را که بر گرفتم بر سر خود ناني که پرندگان از آن مي خوردند .   آگاهي ده ما را از تعبير آن. که مي بينيمت هر آينه از نيکو کاران.

 

آب انگور گرفتن خدمت پادشاه کردن

نان بر سر داشتن و پرنگان خوردن ، اعدام شدن است.

 

4-سوره يوسف آيه شريفه 43. بسم الله الر حمن الر حيم

و قال الملک اني اري سبع بقرات سمان ياکلهن سبع عجاف و سبع سنبلت خضر و اخر يا بست .يا ايها الملاء افتوني في رؤياي ان کنتم للرؤيا تعبرون .(43)

و گفت پادشاه ديدم در خواب هفت گاو فربهاي که مي خوردند آنها را هفت گاو لاغر و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک. اي جماعت فتوي دهيدم اگر خواب را تعبير مي توانيد.

گاو فربه اگر به خانه اي وارد شود به معني يک سال نعمت و برکت است و هفت گاو هفت سال. سپس گاو لاغر بر عکس فقر و قحطي و هفت گاو لاغر هفت سال قحطي .

5-قالوا اضغث احلم و ما نحن بتأويل الاحلم بعلمبن(44)

 گفتند پاره اي خوابها بيهوده است و نيستم ما تعبير خوابهاي بيهوده را دانايان.

 

6-و قال الذي نجا منهما وادکر بعد و امة انا انبئکم بتأويله فأرسلون(45)

و گفت آنکه نجات يافته بود از آن دو و ياد آمدش پس از نسلي من آگاهيتان دهم به تعبيرش پس مرا بفرستيد.

 

7-يوسف ايها الصديق أفتنافي سبع بقرت سمان يأکلهن سبع عجاف و سبع سنبلت خضر و أخر يا بست لعلي أرجع الي الناس لعلهم يعلمون(46)

يوسف اي راستگو فتوي ده ما را در هفت گاو فربه که خوردنشان هفت لاغر و هفت خوشه ي سبز و ديگراني خشک شايد باز گردم بسوي مردم شايد ايشان بدانند.

 

8-قال تزرعون سبع سنين دأبا فما حصدتم فذروه في سنبله الا قليلا مما تأکلون(47)

گفت کشت کنيد هفت سال پياپي پس آنچه را درويديد بگذاريدش در خوشه ي خود جز اندکي که مي خوريد.

 

9-ثم يأتي من بعد ذلک سبع شداد يأکلن ما قدمتم لهن الا قليلا مما تحصنون(48)

پس بياييد پس از اين هفت سال سخت که مي خورند آنچه آماده کرديد براي آنها بجز اندکي از آنچه نگه ميداريد.

 

10-ثم يأتي من بعد ذلک عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون(49)

پس بياييد پس از آن سالي که در آن باران بارد بر مردم و در آن رهائي يابند.

11-و سوره يوسف آيه شريفه 100. بسم الله الر حمن الر حيم

و رفع ابويه علي العرش و خروا له سجدا و قال يا بت هذا تاويل رؤيي من قبل قد جعلا ربي حقا و قد احسن بي اذ اخرجني من السجن و جاء بکم من البو و من بعد ان نزغ الشيطن بيني و بين اخوتي ان ربي لطيف لما يشاء انه هو اعليم الحکيم.

و بر آورد پدر و مادر خويش را بر تخت و بيافتادند بر ايشان سجده کنان و گفت اي پدر اين است تعبير رؤياي من از قبل که گردانيدش خداوند راست و همانا بمن نيکي کرد هنگامي که برونم آورد از زندان و بياورد شما را از بيابان پس از ]آنکه اشوب کرد شيطان ميان من و برادرانم همانا پروردگار من  (در عمل ) لطيف است در آنچه خواهد و همانا او است داناي حکيم .

و سوره يوسف آيه 101 :

12-رب قد آتيتني من الملک و علمتني من تاويل الاحاديث فاطر السموات و الا رض انت ولي في ال دنيا و الاخره توفني مسلما و الحقني با لصلحين (101).

پروردگارا دادي مرا از پادشاهي و آموختي مرا از تعبير خوابها اي پديد آورنده آسمانها و زمين تويي دوست من در دنيا و آخرت درياب مرا تسليم و پيوسته دار مرا با شايستگان.

و در  سوره مبارکه فتح آيه (27 ) و سوره مبارکه اسراء آيه (60 )  در باره رويا و تعبير آن هستند

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠
تگ ها :

فوايد خواب ديدن

سلام:

 

خواب ديدن از معجزات انفسي است که فوايد فراوان و حکمت شايان در آن نهفته است.خداوند آنرا راه شناخت بسياري از مطالب دشوار و مهم ساخته و راه يافتن به گروهي از مطالب مهم و مسائل سخت که در ميان امتها چرخانندو اعتبار و قدر بسيار دارند.مسئلي که حل آنها مشکل است، و بوسيله خواب کشف شوند، ونياز به ستيز و بافته هاي خيال و جدل ندارند. بوسيله انها دل از پريشاني در آيد و صاحبدل به گروه خردمندان گرايد.

اکنون چند مورد از فوايد خواب:

1-  خواب ديدن  وسيله اعتراف خالصانه و بر کنار از شک و ريب است، و باور از ته دل بوجود پاک خداوند. که در دل بتابد و از خواب به آن راه يابد.خواب ديدن راهي است استوار و درست که نيازي به مقدمه چيني ندارد.مانند آنکه با دو چشم سپيده دم  را مي بيند.و پرده از روي حقيقت بر داشته مي شود. با خواب ديدن ديگر جاي گفتگو نماند، روشني عضمت و جلال به دل بتابد و پس از حق ديگر گمراهي کجاست ؟

خواب ديدن يک کشف قهري و يک موهبت غيبي است . مانند بديهييات و الهام بفطرت خدا جو و خدا پرست که بنده ها از همان آغاز پيدايش در اين جهان که خود نداند از کي بوده و از کجا آمده و در دلش جا گرفته است . پس در دل خويش دانشهاي وجداني دارد که جاي شک و ترديد ندارندو شبهه بردار نيستندولي خودش مقدمه آنها را نمي داند و دليلي براي آنها نمي تواند.

2-     خواب ديدن راهي است روشن براي باور کردن پيغمبران و اوصييا ايشان.که به آن اظهار معجزه مي کنند  و مردم انرا در خواب مي بينند. چنانکه مردم از نيکو کار و بد کار ، نا باور و باور دار ، نادان و دانا ، در اين زمينه خوارق عادت و معجزات بسيار مشاهده کرده اند  که جز خداوند تعا لي شمار آنها را نداند. چه بسا کسانيکه بوسيله خواب يکباره از تيرگي و ظلمت به روشني و هدايت افتاده اند . چه بسيار نا باوراني که با کفر و انکار خوابيده اند و با يقين به صبح رسيده اند. چه بسيار منافق و دشمناني که با دل پر از نفاق و بغض بخواب رفته و با عقيده و دوستي بيدار شده اند .

3-     خواب ديدن راه اثبات اطلاع از نهانست از گذشته و آينده.و باور داشتن اطلاع  از غيب بوسيله انبيا و اوليا ء . بيان اين مطلب بحراني اين است که غيب داني در خواب امکان دارد پس در بيداري هم شدني است.

4-     خواب ديدن راهي است براي روانشناسي و دانستن اينکه روان جداست از تن و در بسياري کارها از آن بي نياز است.فهم و  شناخت پيکري ديگر براي روان مانند پيکر محسو س با همه اندام و اعضا ء و اين خود نا باوري منکران صانع تعالي را از ميان بر مي دارد. که او نهانست و به حواس آدمي در نمي آيد زيرا موجود در برآنها منحصر به هماني است که بحواس ظاهره در يافت شود.

5-     خواب ديدن يک راه وجداني است براي باور داشتن گفتار شرع ازهر در باره ماندن جان ها پس از نابودي تن ها، زيرا براي بسياري از مردم پيش آمده که پدر را يا پسر را در خواب ديده و به او گفته برو به فلان جا که مالي  در آن برايت نهاده ام يا بسا که او را در خواب ديده  و به او بگويد قرض من را بپرداز و چون بيدار شود و باز رسي کند چنان باشد که او گفته بود.و اگر نبود که آدمي پس از مرگ مي ماند و زندگي دارد اينطور نبود و تن به حکم حس مرده باشد پس بايد جز اين تن محسوس هم باشد.

6-     خواب ديدن راهي است براي دريافت احکام کلي الهي که وسيله نظم امور بندگانند در باره معاد  و  معاش که ويزه پيغمبران خداست .

7-     خواب ديدن راه شناسایي جها ن بزرگ و پهناوريت که داراي همه چيز اين جهانست ولي به وضعي پاک تر و درست تر و عمومي تر که هيچ چيز کم ندارد حتي خوردني ها و نوشا به ها و بوستان ها و نار پستان ها و همچنين است از سختي ها و آسيب ها   و مانند آنها از کامجويي و دردناکي و محنت ها و نعمت ها که هر کس به وجدان خود آنرا در يابد. بسا که اثر خواب ديدن اينها در اين جهان هم در او مي ماند .

8-     خواب ديدن راهي است براي رفع استبعاد و نا باوري در بارهء آنچه که براي شکنجه در گور رسيده است با اينکه در تن محسوس آنها اثري نيست. و چه بسا که در يک جا معذب و منعم با هم باشند ولي سود و زيان آنها به يکديگر نرسد. چه بسا که در خواب شخص صورت هولناکي مي بيند که او را مي زند يا مي کشد يا ماري که او را مي گزد. و بسا که در خواب از آن درد مي کشد تا اينکه فرياد  مي کشد و عرق به پيشاني اش مي نشيند و از آن آزار کشد و تو مي بيني در ظاهر آرام است و در گردش نه ماري است و نه کسي و مار موجود در عالم خيال او است و فرقي نیست که مار را در خواب ببيند يا آنرا در بيداري ببيند.

9-     خواب ديدن راهي است براي فهم امور پنهاني که پيغمبر صلي الله عليه و آله راستگو و امين گزارش داده از  تلخي جان کندن و هراسي که او را مي گيرد . و نيز از سؤال قبر و فشار قبر و عذاب و ثواب و پاداش و بعث دو باره و حشر و حساب اعمال و گفتار و ميزان اعمال و صراط و بهشت و دوزخ و غيره که پي در پي خواهند آمد و هر چه مي آيد از آنچه گذشته سخت تر خواهد بود. چه بسا باشد که در خواب برخي از آنها ديده مي شوند : مانند بوي خوش نعمتي يا تلخي و يا دردي از انچه در خواب ديده.و گفته شود اين سزاي کار بدي بوده که او فراموش کرده است يا آنرا بي اثر مي دانسته است.بسا که يک مرده را در خواب ببيند و او شرح حالش را از لذت ها يا درد ها براي او بگويد و او بي اطلاع از آن است ولي او مرده را  در شرح حال خود راستگو بيابد.

10-خواب ديدن  راهي براي آگاهي از حال مردگان است که خبر شان  قطع شده و اثر شان کور شده است و آگاهي از خرمي و نعمت آنها يا تلخي دوزخ ايشان.و در اين سود کلاني هست که يکي جبران عبادات فوت شده ايشان است و تدارک و جبران کيفر هاي ايشان که او را در زمره مجرمان در آ ورده.

11-خواب ديدن راهي است براي تشخيص مقام خود يا ديگران در پيشگاه خداوند و اطلاع از اينکه سعادت دارد يا شقاوت ، مورد خوشنودي است يا خشم ، و نيز راه باور کردن جزاء کارها ي نيک و بد که مؤثر تر است از گوش دادن به وعظ واعظ و دريافت الفاظ و اين خود روشنترين لطف غيبي که با آن رهايي بدان از خشم خدا بسي آسان است.

12-خواب ديدن راهي است که براي کشف سود و زيان چيز ها و امور و فهم مصلحت و مفسده کارها و نيز خوب و بدي که انسان به شناخت آنها نياز دارد و راهي براي اطلاع از آنها ندارد. جز استخاره  که استخاره هم مايه کشف از دل نباشد جز براي دانشمندي يگانه.پس اين سودي است بزرگ براي شناخت تکاليف.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠
تگ ها :

خواب مادر اميرالمؤمنين علي (ع)

  سلام:

 

در قران کريم سوره يوسف آمده است : " نمير و اهلنا ... " يعني به اهل خود غذا دهيم و" امير" به معني غذا دهنده ي روحاني مؤمنين مي باشد و اين لقب خاص به علي عليه السلام است.

 

در اثبات الوصيه مسعودي آمده است که:

پيغمبر (ص) به فاطمه بنت اسد فرمود: البته پسري زايي که چهارم پسران تو است دلير، سرور، پيشوا، فرمانبر، متوجه به دينش و در کار پروردگارش، نمازگزار و روزه دار.

 

فاطمه گفت: در گفتار او بانديشه شدم و پس از چند شب بخواب ديدم کوههاي شام روي پاشنه با روپوش آهن ،پيش آيند و فرياد کشند و کوههاي مکه شتابان در بر آنها رفتند و فريادي پر هراس بر کشيدند و مانند مجمر آتش شراره بر آنها دميدند و کوه ابوقبيس چون اسبي انباشته از ساز و برگ تير وشمشير پراکند به راست و چپ و مردم آنها را برگيرند و من چهار شمشير و کلاه خود آهن طلا اندود بر گرفتم. چون به مکه درآمدم شمشيري در آب افتاد و فرو شد، دومي در جوي پريد و شتابيد و رفت، سومي به زمين افتاد و شکست، و چهارمي برهنه در دستم ماند. بدان يورش بردم و آن شمشير بچه شيري شد و آنگاه شير درنده ايي گشت و از دستم برون شد و بدان کوه ها گذر کرد و در عرصه آنها مي گشت و سنگ هاي آنها را ميدريد و مردم از آن نگران و بر حذر بودند ناگاه محمد (ص) آمد و گردن او را گرفت. او چون آهوي رامي منقاد او شد . هراسان بيدار شدم و از دانشمند و کاهني خبر گرفتم به من مژده و نويد دادند و از قيافه شناس و فال بين ديگر نظر خواستم ونزد اباکرز کاهن که استاد بود رفتم. او دنبال نيازي رفته بود. چشم به راهش نشستم. "جميل" کاهن قبيله بني تميم  آنجا بود که دلخواهم نبود  و او رو به من کرد خنديد و گفت:

سوگند به ستاره ها و سوگند به نعمت بخش و افريننده زمين و آسمان که از ماندن من خوشنود نيستي و دور شدن مرا خواهي تا خوابت را از اباکرز بپرسي و اکنون به تو خبر ها دهم. گفتم اگر راست مي گويي خودت بگو من چه خواب ديدم و او سروده اي گفت که خواب من بي کم و کاست در آن شعر بود.

فاطمه گفت: اي جميل به خدا راست گفتي، همين خواب را ديدم تعبيرش را بگو و او چنين سرود:

 

تيغ ها باشد تو را همچون شکاراني چهار   *      چــــــــار فـــرزند ذکور ارجمند نامدار

 

و آن که خود درخشانت يکي دوختر ز پي   *      را دو زيــبا و دلارام و دلـيـر و تـاجــدار

 

آنکه اندر آب افتــــادت غريــــب و نا پـديد    *      در ميـــان لجه اي آلوده از کف بيگدار

 

و آن پريده از ميان گردد دچار دشمــــنان    * در نبردي بت پرستان مي کشندش زارزار

 

و آن سوم بشکسته ميرد، زير خاک آيد نهان*    در پي عمري بلـند آيد گــرفتــار مــــزار

 

چهارمين يورشگر چون شير اندر بيشه ها   *    کــه بــه مـيدان ها برآيد تا بجويد کارزار

 

 او امام خلق باشد پيشوايي خير خواه   * کافري اندر نبردش سر دهد بس ، خوار و زار

 

  پهلواني گر به او برخورد افتد بر زمين   *          تا بــبيني کافران را سرنگون زير حصار

مژده بادت خواب خوش آورده ايي اندر کنار .

 

خواب دوم مادر اميرالمؤمنين

 

فاطمه بنت اسد گفت چون ولادت علي (ع) رسيد در خواب ديدم ستوني از آهن از سرم بر آمد و در هوا دور شد تا به شکم آسمان رسيد وانگه به من برگشت. ساعتي به ماند و از دو پايم بر آمد . پرسيدم اين چيست ؟ گفتند: کشنده کافران، پيماندار پيروزي، کسي که يورشش سخت است و از ترسش لشکر ها بي تابند. کمک خداست به پيغمبرش.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
تگ ها :

سلام

لطفا بخش همه چيز در مورد خواب را مطا لعه فرماييد.

شما می توانيد رويای خود را در بخش اتاق بحث و گفتگو با اسم مستعار مطرح نموده وتعبير آنرا در همان قسمت دريافت فرماييد.

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
تگ ها :

Hi, Everybody

Please visit the Everything about dreams   section and discussion group,to interpret your dreams you can write in Farsi and English.We reply in both languages.

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
تگ ها :

بعد از مرگ از ميهمانان پذيرايي کرد

سلام:

 

فضل بن شاذان در کتاب (ايضاح) در رد بر عامه که رجعت را بر شيعه خورده مي گيرند روايتي نقل کرده که مي گويد مردي به نام ابوالخبيري با جماعتي از مردم پيش حاتم طايي رفتند تا مهمانان او شوند و موقعي رسيدند که حاتم از دنيا رفته بود ولي آنها خبر نداشتند.

ابوالخبيري رفت کنار قبر حاتم خطاب به قبر او اين شعر را خواند "‌جعفر قرب قراکا  لخير الناس ماکا" اي بزرگ قبيله از مهمانانت پذيرايي کن! که تو همه  مردم بهتري مي گفت به خدا قسم به همه عرب اطلاع مي دهم که ما پيش حاتم رفتيم اما از ما پذيرايي نکرد.

همانجا به خواب رفتند ابوالخبيري نصف شب از خواب بيدار شد و فرياد مي زد: واي شترم واي شترم.

پرسيدند چه شده؟ گفت در خواب حاتم را ديدم از قبر بيرون آمد با حربه ايکه در دست داشت به طرف شتر من رفت و اين شعر را خواند.

ابا خبيري تو مرد ستمکاري هستي و بد زبان و فحاش... . ما مهمان خود را با شتر پذيرايي مي کنيم که در دل شب آن را آماده کرديم. همراهان گفتندحاتم در زمان حيات از تو پذيرايي مي کرد پس از مرگ نيز تو را به مهماني دعوت کرده برخيز و از گوشت شتر خود بخور. صبح او را پشت سر خود سوار نمودند و به راه افتادند. در بين راه به سواري برخوردند که ناقه و شتري همراه داشت همين که نزديک شد شناختند که عدي بن حاتم است. پرسيد ابوالخبيري کيست؟ او را نشان دادند.

گفت ديشب پدرم را در خواب ديدم جريان تو را به من گفت و دستور داد شتري براي تو بياورم اينک بگير و سوار شو.

 

خواب شنيدني

 

در سال ۲۷۶ که حسن بن محمد وزير مقتدر عباسي شد احمد بن ربيع، کاتب و منشي وزير،دستش به بيماري بسيار بدي مبتلا شد، به طوري که به بو آمد و سياه شد. پزشک معروف يزيد طبيب گفت بايد دستت قطع شود. اين بيماري چنان شده بود که هر کس او را ديده بود يقين داشت خواهد مرد.

در خواب اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد گفت: آقا! دست مرا شفا نمي بخشي؟ گفت: من نمي توانم به تو بپردازم، برو پيش موسي بن جعفر او شفايت خواهد داد. فردا صبح دستور داد محمل بياورند و او را به حرم موسي بن جعفر عليه السلام ببرند. وارد حرم که شد پناه به آقا برد و دعا کرد و از تربت ايشان مقداري روي دست خود ماليد. تا شانه و روي دست خود را بست. فردا صبح که پارچه را باز کرد: تمام گوشت دستش ريخته فقط استخوان رگ و عصب هاي دست باقيمانده بود آن بوي بد نيز برطرف شده بود. به وزير شفاي او را خبر دادند. دستور داد او را بياورند از نزديک نگاه کرد. بالاخره پس از چندي دو مرتبه با دست سالم به کتابت و منشي گري برگشت و مانند سابق با همان دست شروع به نوشتن نمود.

 

--از کتاب رؤياي صادقه ص۵۹ و ۶۰

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧
تگ ها :

دو قضاوت از حضرت علي عليه السلام:

اتفاق افتاد که دو زن همزمان فارغ شدند يکي پسر و ديگري دختر و بچه ها مشتبه به تعويض شدند و هر دو زن ادعا داشتند که فرزند پسر از آن اوست. دعوي پيش حضرت بردند. حضرت فرمود: ترازوي طلا کشيدن و شيشه هاي قاروره حاضر کردند. فرمود هر دو زن مقدار معيني از شير خود در شيشه دوشيدند. حضرت شيشه ها را وزن کردند و با شير هم وزن کردند سپس فرمودند: فرزند پسر از آن زني است که شير او سنگين تر است . دليل را پرسيدند. حضرت فرمود: دليل آن آيه شريفه: حظ الذکر مثل حظ الانثيين... .

 

دوم اينکه:

اتفاق افتاد در زمان خلافت عمر بن خطاب زني را متهم آوردند که او 6 ماهه  فارغ شده بود پس قبل از ازدواج زنا کرده است و عمر حکم کرد که او را حد بزنند. خبر به حضرت علي رسيد. فرمودند دست نکاهدارند سپس فرمودند که قرآن کريم در آيه 233 سوره بقره فرموده است که زنان دو سال کامل در صورت تمايل نوزاد را شير بدهند و سپس در آيه شريفه ديگر فرموده است که حمل و شيردادن نوزاد 30 ماه است ( آيه 15 سوره احقاف) که اختلاف اين دو ايه مي شود 6 ماه و حکم کردند که اين امر ممکن است، و زن بي گناه است.

 

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥
تگ ها :

خواب مادر متوکل عباسی

سلام

 

در کتاب تذ کره الخواص ( ابن جوزي ) آمده است :ابن الخضيب گفت که، من کاتب مادر متوکل عباسي خليفه خون خوار بودم و در دفتر خانه بودم که خدمتکار خردي به در آمد از نزد او کيسه اي که دو هزار اشرفي  داشت آورد و گفت خانم مي گويد اين را به مستحقان تقسيم کن که حلالترين مال من است و نام گيرنده ها را بنويس تا وجه ديگري که برايم رسيد به آنها بدهم.

گويد از ياران خود مستحقان را پرسيدم و نام کساني را بردند و من سيصد اشرفي به آنها پخش کردم و مانده آن تا نيم شب دستم بود که يکي در خانه ام را زد          پرسيدم کيست ؟ گفت فلان علوي که همسايه ام بود .

گفتم : اين همسايه من است و مدتي است نزد من نيامده به او اجازه دادم و وارد شد.خوشامد گفتم و پرسيدم چه کار داري ؟ گفت گرسنه مانده ايم و يک اشرفي به او دادم و نزد همسرم رفتم. گفت در اين وقت چه کار داشتي ؟

گفتم يک سيدي در زد و خوراک نبود و يک اشرفي به او دادم . گرفت و تشکر کرد.زنم گريه کنان گفت : شرم نداري که به اين مرد يک اشرفي مي دهي با اينکه داراي حق است، همه را به او بده. سخنش در من گرفت و دنبالش رفتم و کيسه را به او دادم ، گرفت و رفت .

جون به خانه برگشتم پشيمان شدم به خود گفتم خبر به متوکل مي رسد که دشمن علويان است و مرا مي کشد....همسرم گفت نترس به خدا و جد انها توکل کن .

در اين ميان در زدند و چراغ بسياري در دست خدمتکاران بود و گفتند خانم را اجابت کن، هراسان بر خواستم و ارام مي رفتم و پياپي فرستاده ها مي آمدند و مرا به درون بردند تا پشت پرده خانم.  خادم گفت خانم پشت اين پرده است.گريه او را شنيدم که ناله مي زدو مي گفت : اي احمد خدا ترا و زنت را پاداش خير دهد، اکنون در خواب بودم که رسول خدا صلي الله عليه و آله ، آمد و بمن گفت خدايت خير دهد و همسر خضيب را هم خير دهد. اين چه معنا دارد و من به او باز گفتم و او مي گريست و چندان اشرفي و جامه بمن داد و گفت اين از ان علوي و اين از ان همسرت و اين از ان  خودت و صد هزار درهم ارزش داشت، من مال را گرفتم و يکسر به خانه مرد علوي رفتم و در زدم و او فرياد کرد اي احمد بده آنچه با خود داري و بدر آمد و مي گريست . سبب پرسيدم  گفت : چون به خانه آمدم همسرم گفت اين چيست با تو ؟ باو گفتم ، گفت بر خيز نماز بخوانيم و بخانم و احمد و همسرش دعا کنيم ، نماز خوانديم و دعا کرديم و خوابيديم . در خواب ديدم رسول خدا صلي الله عليه وآله را که مي فرمود: آنچه ات دادند شکر کردي و اکنون هم اگر چيزي آورند بپذير .

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٤
تگ ها :

حکايتی برای زايران کربلا ....

سلام  

 

در کتاب قصص العلما آمده است که: در زمان سلاطين صفويه شخصي از طرف پادشاه فرنگ به اصفهان آمده و  دليل بر نبوت ختميه حضرت محمد (ص) مي خواست غير از اصل تواتر  و آن شخص در علم هيئت و حساب و نجوم بسيارماهر بود .حتي خبر مي داد مردم را از آنچه بر او روي داده بود از بلايا و حوادث . روزي سلطان امر به احضار علماء اصفهان نمود که با آن شخص مباحثه نمايند و اثبات نبوت خاصه محمديه(ص) کنند . قضا را در آن وقت مرحوم ملا محسن فيض کاشاني هم در مجلس حاضر بود.پس آن جناب روي به آن شخص نموده و گفت : پادشاه شما چه قدر بي ادراک است که از براي چنين امر مهمي ، مثل تو آدمي را فرستاده . آن شخص همينکه اين سخن را شنيد مضطرب شده و از روي غيظ و غضب گفت : اي عالم مسلمانان جاي خود را بشناس و از قدر و اندازه خود تعدي و تجاوز مکن . به عيسی ( سلام الله ) و مادرش قسم که هر گاه تو مي دانستي  آنچه را من مي دانم و احاطه دارم از علوم و کمالاتُ مي فهميدي که زنهاي دنيا مثل من فرزندي نزاييده اند ، چه آنکه در مقام امتحان  قدر مرد معلوم مي شود.

پس ملا محسن فيض دست به جيب بغلي خود برده و چيزي را بيرون آورد و گفت : اين چيست   که من در دست دارم؟ آن شخص مدتي در فکر فرو رفت سپس رنگ صورتش متغير شده و به زردي ميل کرد و آثار جهل از وجناتش ظاهر شد . ملا محسن فرمود : چه زود ظاهر شد جهل و ناداني تو و باطل شد ادعاي تو ! آن شخص گفت : بحق عيسي ( سلام الله ) و مادرش مريم (ع ) که مي دانم آنچه در دست تو ست و لکن تامل و فکر من از جهت ديگري است . ملا فيض گفت سکوتت از براي چيست ؟ گفت : مي دانم که آن چيزي که در دست تو است قدري از خاک بهشت است و لکن تامل و فکر من از اين راه است که اين خاک از کجا بدست شما رسيده است ؟ ملا فيض فرمود : شايد در حساب اشتباه کرده باشي ؟آن شخص گفت : نه بحق عيسی سلام الله و مادرش . پس ملا گفت : بلي آنچه در دست من است از خاک کربلا و تربت حضرت سيد الشهدا  حسين ابن علي است و پيغمبر ما فرموده است : که کربلا قطعه من الجنه   يعني کربلا قطعه اي از بهشت است . پس تو در اين صورت مي تواني به دين اسلام داخل نشوي ؟ چه آنکه بگفته خودت قاطع هستي که قاعده و حسابت خلاف واقع نمي شود ؟ پس آن شخص نصراني عيسوي از روي انصاف تصديق فرمود و دين اسلام را هم قبول نمود.

از کتاب خزينه جواهر – مرحوم شيخ نهاوندي

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۳
تگ ها :

خواب صلوا ت و نجات...

سلام

 

در کتاب معارج النبوه آمده است که بعضي گذشتگان ثقه نقل کرده است که : در دريا با جمعي در کشتي بوديم بادي و طوفاني برخاست و سفينه را در طلاطم امواج انداخت چنانچه اهل کشتي دل از حيات بر داشتند و يکديگر را وداع کردند . در اين اثناء نعاس ( چرت ) بر من غلبه کرده چشمم گرم شد. حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم که مرا گفت : که اهل کشتي را بگوي تا هزار نوبت اين صلوا ت بر من فرستند و آن صلوا ت را بر من خواند. بيدار گشتم و اهل کشتي را از خواب خود خبر دار کردم، پس بخواندن آن صلوا ت مشغول شدند هنوز سيصد نوبت تمام نشده بود که باد بکلي تسکين يافت و همه خلاص شديم. آن صلوات اين است :

اللهم صل علي سيدنا و آله صلواه تنجينا  بها من جميع الاهوال و الافات و تطهر نا بها من جميع السيئات و ترفعنا بها عندک اعلي الدرجات و تبلغلنا بها اقصي الغايات من جميع الخيرات في الحيوه و بعد الممات.

معني لغات :

اللهم صلي : خدايا درود و سلام فرست.       سيدنا:  آقاي ما  - تنجينا : نجات بده ما را.     جميع الاهوال : از جميع ترسها     .    الافات  : آفتها  -  تطهرنا بها  : پاک کن ما را با آن .    السيئات : بدي ها -گناه ها        ترفعنا  : بالا ببر ما را.    عندک : نزد خودت.

ّبد نيست شما هم ( اگر گرفتار يا غم زده هستيد) امتحان کنيد.

خوابي ديگر :

در کتلب نورالعيون که از تاليفات شريف اصفهاني است ، حکايت نموده: من با خداوند معاهده نموده بودم که هر شب پيش از خواب عدد معلومي صلوا ت بر حضرت خاتم المرسلين بفرستم .شبي با اهل و عيال خود در يکي از غرفات خانه خوابيده بودم . در خواب ديدم که حضرت رسول الله (ص) داخل آن غرفه شد و از نور صورت مبارکش تمام ديوارها ي آن غرفه نوراني شد، پس بسوي من التفات فرموده و گفت : کجاست آن دهني که بر من صلوات مي فرستد تا من او را ببوسم، پس من حيا کردم و خجالت کشيدم ، پس صورتم را نزديک بردم و آن بزرگوار صورت مرا بوسيد.پس من از شدت خوشحالي از خواب بيدار شدم و اهل و عيال خود را بيدار نمودم .غرفه را از بوي آن بزرگوار چنان خوشبو ديدند که گويا مملو شده بود از مشک ،و آن بوي تا مدت هشت روز بر صورت من باقي بود بقسمي که همه مردم آنرا استشمام مي کردند.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۳
تگ ها :

سه خواب پی در پی و معجزه پيغمبر ( ص)

 سلام

 

در تاريخ مدينه دهلوي آمده است که : يک مرد نيک سه هزار اشرفي بدهکار بود و طلبکار بر او اقامه دعوي کرد. او را نزد قاضي برد و يک ماه مهلت گرفت. مرد به درگاه خداي تعالي زاري کرد و بر پيغمبر (ص) صلوات فرستاد و شب 27 ام ماه مهلت ، در خواب ديد که يکي مي گويد : خدا قرضت را مي پردازد: برو نزد ابن عيسي وزير و بگو رسول خدا (ص) مي فرمايد سه هزار سکه قرض مرا بپرداز، بيدار شد و شاد بود ولي  با خود انديشيد که : اگر گفت : نشانه اين واقعه چيست ؟ چه گويم؟ آن روز خود داري کرد و شب دوم هم همين خوابرا ديد و شادمانه بيدار شد ولي باز هم شرمش آمد و آن روز هم نزد وزير نرفت .

شب سوم باز پيغمبر (ص) را خواب ديد که سبب نرفتن را از او پرسيد او گفت : از شما نشاني  راستي اين واقعه را مي خواهم، پيغمبر آنرا پسنديد و فرمود: به او بگو : تو پس از نماز سپيده دم تا بر آمدن خورشيد پيش از اينکه با کسي سخن بگويي پنج هزار صلوات بر من مي فرستي و جز خدا و کرام الکاتبين آنرا ندانند.

روز سوم رفت و خوابش را گفت با آن نشاني. وزير شاد شد و گفت : مرحبا بر رسول خدا (ص) و 3 هزار اشرفي براي پرداخت قرض بمن داد و 3 هزار براي هزينه عيال و  3 هزار هم براي سرمايه کار و از من خواست پيوند دوستي از او نبرم و هر نيازي را فقط به او بگويم.

3 هزار سکه را نزد قاضي بردم و طلبکار را نزد قاضي  ديدم که آه و افسوس مي کرد. پولها را شمردم و داستان را گفتم .

قاضي گفت : چرا همه کرم از وزير باشد من خود قزضت را مي پردازم. طلبکار گفت : من سزاوار ترم که از اين قرض بگذرم و گفت من براي خدا و رسول ذمه ات را از اين قرض بري کردم و رسيد کرد. قاضي گفت : من آنچه در راه خدا دادم پس نگيرم و من همه اموال را با خود آوردم. شکر گزار خدا و مصلي بر پيغمبرش.

ؤ صلي الله علي سيد نا محمد و آله و سلم.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
تگ ها :

حوابی راست حکايتی ظريف

سلام 

بشنويد ادامه داستان را : 

 يکي پسر ها خواست برود آنرا باز کند ولي مادرش زودتر رفت و طناب را باز کرد و  موج ريسمان را از دستش کشيد و قايق را به ميان دريا برد و آن زن  گريه و ناله کرد و اين سو آن سو  مي دويد، و چون از ما دور شد بالاي درخت رفت و گريه کرد و افسوس خورد و چون نا پديد شديم خود را از آن انداخت و دو پسر هم که نوميد شدند گريه و ناله و پريشاني سر دادند تا به قبه دريا رسيديم و از ترس جان خاموش شدند و پس از هفت روز به کناره رسيديم و چون برهنه بوديم مانديم تا شب شود  و من بالاي بلندي رفتم و سياهي شهر و جراغ را ديدم و به نشاني چراغ بدان راه يافتم و جون رسيدم در خانه ي عالي ديدم  و در  زدم و صاحبخانه يک تاجر يهودي بود بيرون آمد اندکي عنبر اشهب به او دادم و چند جامه و فرش از آن گرفتم و شبانه نزد پسرانم برگشتم و عورت خود را پو شانديم و صبح به شهر رفتيم و حجره ي را در اين سرا گرفتيم و پسرانم را اوردم و چند جوالي ساختيم و شبانه عنبر و چيني را از ميان قايق به حجره آورديم و خرده خرده فروختم و اثاث خريدم و بزي تجار در آمدم و اکنون يکسال است که از فراق آن زن بيچاره با فرزندانم  در اندوه و گريه ام.

چون سخنش بدينجا رسيد دلم سوخت و گريستم و گفتم قضاء خدا بر گرداننده دارد، ولي گمانم امام رضا(ع) را  زيارت کني و از اين مصيبت بدو شکوه بري  و داستان خود و زنت را به او عرض کنی شايد اجابت کند و حاجتت را برآورد زيرا کسي به او پناه نبرده  جز آنکه به دادش رسيده چون پدر يتيمان است و پناه مردمان و ذخيره بينوايان چون سخنم را شنيد دردلش اثر کرد و با خدا از روي خلوص در آن مجلس عهد کرد که قنديلي از طلاي ناب بسازد و پياده به زيارت آن حضرت رود و حاجتش را بخواهد و وصال زنش را.

 برخاست و همان روز طلا خواست و قنديل ساخت و سوار کشتي شد و بيابان ها را در نورديد تا به يک  منزلي  مشهد رسيد و متولي حرم خواب ديد امام رضا (ع) را در آن شب که فرمودش فردا زائري داريم پيشوازش کن.

صبح با همه صاحبان منصبان حرم پيشوازش رفتند و با احترام او را به شهر آوردند و قنديل را در حرم به جايش آويختند و چون جاگير شد به هيئت مسافر درآمد  غسل کرد  و به حرم منور رفتند و آستانه را بوسيد و به زيارت و دعا پرداخت تا مدتي از شب گذشت و خدام جز او را از زائزان از حرم بيرون کردند، تنها شد ساعتي خا موش ماند وانگه بزاري و گريه و استغاثه با امام پرداخت و زنش را خواست و اصرار ورزيد تا يک سوم از شب ماند و خسته شد و در سجده خوابش برد و شنيد يکي مي گويد: برخيز و چون برخاست امام رضا عليه السلام را ديد ايستاده و به او فرمود: برخيز که زنت اکنون پشت حرم است برو نزد او گفتم قربانت همه در ها بسته اند، فرمود: آنکه از آن جاي دورش تا اينجا آورده مي تواند درهاي بسته را بگشايد.

درها باز شد و رفت پشت حرم و زنش را به همان حالي که در جزيره گذاشته بودند ديد . سرگردان و ترسان و چون چشمش به شوهرش افتاد به او آويخت به او گفت که تو را به اينجا آورد؟

گفت: من کنار دريا نشسته بودم و در انديشه بودم و چشمم از گريه و آه به درد آمده بود ناگاه جواني که نور رويش همه خشکي و دريا را در آن شب تار، روشن کرده بود  دستم را گرفت و فرمود: چشمانت را ببند و بستم و پس از زماني باز کردم و خودم را در اينجا ديدم، زنش را برد در حجره نزد پسرانش و در آنجا مجاور شدند تا درگذشتند.

از کتاب دارالسلام -نوری طبرسی

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٠
تگ ها :

سلام

لطفا از بخش همه چيز در باره خواب و اتاق بحث و گفتگو ( تعبير خواب )ديدن فرماييد و نظر بدهيد.متشکريم.

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
تگ ها :

خوابي راست، حکايتي ظريف و عجيب. (قسمت اول)

 

به خط آقا محمد تاجر به زبان فارسي و عبارتی شيوا آمده که نورالدين محمد گفت در  بندر  ريک بمبائي آماده ي سفر دريا براي بندر معروف گنگ ميشدم و جمع کثيري از مردی موثق گيلاني که بسيار براي تجارت رفت و آمد داشته  نقل کردند  که گفته: در سفر هند يک بار به بنگاله رفتم و شش ماه ماندم، در کنار حجره ي  من حجره مرد غريبي بود که پيوسته سر گردان بود و ناله داشت و گريه و انده و ساعتي بي غم نبود و چون وضع فوق العاده داشت به بررسي حالش پرداختم و با زبان نرمي همدم او شدم و ديدم زار و ناتوان و بي بنيه است و لاغر و سبب اين حالش را پرسيدم. نگفت- اصرا کردم.

گفت دوازده سال پيش مال و کالاي خوبي فراهم کردم و در کشتي نهادم و با جمعي عازم تجارت شديم، در ميان دريا کشتي با باد خوبي 20 روز رفت و ناگاه باد تند و بلائي مار ا گرفت، کشتي شکست اموال و نفوس غرق شدند و من به تخته پاره اي چسبيدم که باد آن را به راست و چپ مي برد تا چشمم به جزيره اي افتاد و دلم آرام و چشمم روشن شد و موج پياپي به من سيلي مي زد تا به کنارم انداخت و سجده شکر به جا آوردم و جزيره ای زيبا و سبز و خالي از سکنه ديدم در آن ماندم روز ها از علفش مي خوردم و شب ها از ترس درنده ها بر روي درخت ميگذراندم؟

يک سال گذشت روزي سر چشمه ايي وضو مي گرفتم که عکس زني را ديدم و سر برآوردم و بر شاخه ي درخت زني زيبا و فريبا پر گيسو که مانندش را نديده بودم لخت قرار داشت، چون ديد من نگاهش مي کنم گيسو يش را بر تنش افشاند و خود را پو شاند و گفت تو که نظر به حرام مي کني از خدا و رسولش حيا نداري.

من از سخنش شرم کردم وسر يه زير انداختم و او را به خدا قسم دادم که آدم است يا فرشته يا پري، گفت آدمم و سي سال است در اين جزيره ام ، پدرم ايراني بود و به هند مي رفت ميان دريا کشتي شکست و من به اين جزيره افتادم.

چون از حالش خبر دار شدم داستانم را به او گفتم، و گفتم اگر کسي از شما خواستگاري کند با او ازدواج مي کني؟ خاموش ماند و دانستم راضي است، رو گرداندم تا از درخت به پايي آمد و عقدش بستم و با او خوش بودم وخدا اين دو پسر که مي بيني از او به من داد و من به آنها خوش بودم، آن زن هم چنين بود و خردمند بود و ما در جزيره زندگي کرديم  تا يکي از پسر ها 9 ساله شد و ديگري 8 ساله، و چون برهنه بوديم و موهاي بلند ما را زشت کرده بود يک روز به آن زن گفتم کاش جامه اي داشتيم و از اين رسوايي در ميآمديم.

دو پسر تعجب کردند و گفتند مگر وضع بهتري و جاي بهتري هم هست؟ مادرشان گفت آري خدا را بلاد و رجال بسياري است و خوردني و آشاميدني فراوان ولي ما مسافر شديم و کشتي ما را باد شکست و به اين جزيره افتاديم، گفتند چرا به وطن خود بر نمي گرديد، گفت گذر از اين درياي خروشان بي کشتي آماده نمي شود گفتند ما کشتي مي سازيم و چون ديد عازمند يک درخت بزرگي را در کنار دريا نشان داد و گفت اگر به توانيد ميان آنرا در آوريد شايد خدا به ما رحم کند و بجايي برسيم که عورت خود را بپوشانيم، چون اين را شنيدند رفتند بر کوهي که نزديک بود و سنگ های  سر تيزي آوردند وآغاز  در آوردن ميان آن درخت را کردند و خورد و نوش و خواب را بر خود حرام کردند و مدت شش ماه دست بر نداشتند تا ميان درخت چون قايق تهي شد و دوازده نفر جاي داشت که در آن نشينند، و چون آن را ديدم بدين نعمت خدا را شکر کردم بدين فهمي که بدين دو پسر داده بود و بر فرمانبري آنها از ما، و مادرشان بسيار شاد بود و به پرورش آنها پرداخت، چون هراس و لختي و بي جايي او را آزار مي داد، و آنگه از کوه عنبر آوردند که نزديک ما در کنار جزيره بود و بسيار بلند بود و در پشت کوه بيشه ای بود که درخت قر نفل داشت مگس هاي عسل دربلندی  ها از گلش مي خوردند و در قله کوه جا داشتند و در آن عسل بسياري مي گذاشتند و باران مي آمد آن را به دريا مي برد و ماهي ها مي خوردند و از شمعش عنبر بدست ميآمد زيرا هنگام روان شدنش از کوه خرده خرده در پارسار کوه از آن مي ماند و خورشيد بر آن شمع ها مي تابيد و در همه بيابان پراکنده مي شد، و ما روزي چند من از آن گرد ميآورديم  تا صد من شد و در ميان قايق از آن حوضي ساختيم و ظرف ها درست کرديم و آب را از آن به حوض ريختيم تا پر شد و خوراکي از ريشه هاي معروفه چيني فراهم کرذيم که در جزيره بسيار بود و از پوست درخت طنابي محکم ساختيم و قايق روي آب افتاد و خدا را حمد کرديم و در آن نشستيم حرکت نکرد فهميديم که به درخت بسته است و فراموش کرده ايم بازش کنيم.

--پايان قسمت اول 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
تگ ها :

حمايت از فرزند عزيزش!

با سلام:

 

در کتاب تحفةالازهار مي نويسد: سيد جليل مهنابن سنان از علامه رحمةالله عليه نقل ميکند: سمهودي در جواهرالقدس از مشايخ خود نقل کرده که شخصي از اعيان گروه مغاربه عازم حج شد. مرد نيکوکاري در اختيار او صد دينار گذاشت و گفت اين مبلغ را در مدينه برسان به يکي از سادات حسيني تا بدين وسيله من حمايت از اولاد پيامبر اکرم (ص) کرده باشم مسافر وارد مدينه شد. از سادات بني الحسين جستجو کرد. و در مورد نسب آنها تحقيق نمود. گفتند صحيح النسب هستند. اما همه شيعه و رافضي هستند و آشکارا به سبّ و لعن صحابه مي پردازند. قاضي و خطيب و امام مسلمين نيز از آنها است حکومت در اختيار آنها است. هيچ کس حق مداخله ندارد.

مسافر گفت: من خوشم نيامد کمکي به آنها بکنم. در اين مورد پيوسته در انديشه بودم تا اينکه با يکي از آنها برخورد کردم. از مذهبش سؤال کردم گفت راست گفته ما شيعه هستيم. همان مذهب آباء و اجداد خود را داريم بالاخره من فهميدم جريان همانطوري است که گفته اند و ندانستم چه کار کنم اما به او گفتم اگر سني بودي پول را به تو مي دادم. مبلغ را گوشزد کردم گفتم: کمال احتياج را دارم اگر مقداري از آن را بدهي ممنونم اما هرگز مذهب و دين خود را فداي دنيا نمي کنم. خداوند قادر متعال، مي تواند کفايت امر مرا بنمايد. من از پرداخت خود داري کردم.

همان شب در خواب ديدم قيامت بر پا شده و مردم از صراط مي گذرند. من هم خواستم رد شوم که فاطمه زهرا عليها السلام مانع شد و دستور داد مرا ممانعت کنند به هر کس پناه بردم پناهم نداد. پيامبر اکرم (ص) را ديدم به ايشان شکايت کردم: که من از امت شمايم ولي فاطمه زهرا عليها السلام از عبور صراطم مانع شد.پرسيد براي چه مانع شدي؟ فرمود: چون او مانع روزي فرزندم شد.

من گقتم يا رسول الله! او شيعه بود که با اهل سنت کينه داشت و آشکارا اصحاب شما را سب(فحش) و دشنام مي داد. پيامبر (ص) فرمود: به تو چه ربطي داشت که در مورد فرزندم و اصحابم مداخله کني.

از خواب با ترس و لرز بيدار شدم تمام صد دينار را به اضافه صد دينار از مال خودم برداشتم و به جانب سيد مهنابن سنان رفتم. دستش را بوسيدم و حمد و شکر خدا را به جا آوردم. اما سيد گفت ديروز من از تو تقاضاي کردم ندادي حالا علاوه بر تمام آن مبلغ اين قدر هم اضافه مي دهي. اين يک واقعيت عجيب است تو را به خدا در خواب نديدي فاطمه زهرا عليها السلام تو را مانع از عبور صراط شد؟!

گفتم به خدا همينطور بود. مهنا گفت اگر آنها را نديده بودي به سراغ من نمي آمدي و اگر نمي آمدي من در نسب خود مشکوک مي شدم با اينکه داراي مذهب آنها هستم

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۸
تگ ها :

 

سه نفر جوانمرد

 

 سلام:

 

تنوخي از شافعي نقل کرد که گفت در مصر مردي زندگي مي کرد که شهرت داشت براي فقرا پول جمع مي کند. در همان ايام براي يکي از فقرا فرزندي متولد شد. فقير نزد آن شخص رفت و از او تقاضاي کمک کرد. آن مرد او را پيش جماعتي برد و از آنها تقاضاي کمک کرد ولي هيچکدام نداشتند که کمک کنند و چيزي نداند. از آنجا به کنار قبري رفتند و آن شخص به صاحب قبر خطاب کرده گفت: خدا رحمتت کند تو در کارهاي خير شرکت مي کردي من امروز به هر جا رفتم از مردم براي اين نوزاد کمک بگيرم چيزي به دست نياوردم. آنگاه از کنار قبر بر خاست و يک دينار از جيب خود خارج کرد، نصف انرا به فقير داد گفت: اين مبلغ به عنوان قرض دست تو باشد، تا خداوند گشايشي در کارت فراهم سازد فقير پول را گرفت و صرف در احتياج خود نمود. آن شب صاحب قبر را در خواب ديد. گفت: من سخن تو را شنيدم ولي اجازه جواب نداشتم . اکنون به خانه من برو به فرزندانم بگو فلان گوشه از زمين خانه را بشکافند مشکي در آنجا است که پانصد دينار در آن است آنها را بردار و به مرد فقير بده فردا صبح به خانه ي او رفت، آنچه در خواب ديده بود بيان کرد اهل خانه او را نگه داشتند و نقطه اي را که نشان داده بود کندند و پولها را درآوردند نزد او گذاشتند.آن شخص گفت پول ها مال شماست و خواب لازم الاجراء نيست. گفتند پدرمان در حال مرگ آنها را بخشيده، ما در حال حيات نبخشيم؟!

پول ها را در اختيار فقير گذاشتند و داستان را براي او بيان کردند مرد فقير يک دينار از پول ها را برداشت و آن را نصف کرد، نصف آنرا به جاي قرض خود به آن مرد داد و نصف ديگر را از براي خود برداشت. گفت همين مقدار مرا کفايت مي کند بقيه پول را به ساير مستمندان بدهيد.

گوينده ي داستان مي گويد نمي دانم سخاوت کدام يک را بيشتر بدانم شخص ميت، يا فرزندانش و يا مرد فقير.

 

رؤياي صادق را به خرافات نسبت دادند

 

روايت کرده اند شخصي مقداري از مال خود را، در درون زمين مخفي کرده بود. اتفاقا سفري برا ي او پيش آمد، در آن سفر بيماري به او دست داد و چون مبلغي بدهکار بود تصميم گرفت که همراهانش را از محل پول خبر دار کند تا قرض او را ادا نمايند ولي به اميد آنکه شفا خواهد پيدا کرد و سالم به وطن برخواهد گشت از قصد خود منصرف شد و در همان سفر از دنيا رفت.

پس از چندي پسرش او را در خواب ديد، پرسيد: پدر جان خداوند با تو چه کرد؟ گفت نجات من وابسته به پرداخت قرض من است و در فلان نقطه گودالي هست که مبلغي پول در آن مخفي کرده ام پول ها را بردار و قرض مرا پرداخت کن. پسرش خواب را با يکي از دوستانش در ميان نهاد دوستش گفت: اينها خرافات است. مدتي گذشت دوباره پدرش را در خواب ديد به او گفت: کاري به تو گفتم که برايت نفع داشت و براي من سبب نجات بود ولي آن را انجام ندادي. پسر از خواب بيدار شد و به محلي که پدر به او گفته بود، رفت. زمين را شکافت و پول ها را به دست آورد. قرض پدر را پرداخت کرد و خود نيز به نوايي رسيد.

 

از کتاب مردگان ص ۲۳۷ و ص ۲۳۵

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
تگ ها :

داستان سيد خار کن

 

سلام:

در دارلسلام عراقي از سيد جليل القدر سيد هاشم نجفي که معروف به سيد خارکن بود، (زيرا که امر معاش آن سيد جليل، غالبا به خارکني و هيزم فروشي مي گذشت) نقل مي کند: (و بعضي آن جناب را سيد تَبري نيز مي گفته اند) چون روزي در کشتي بوده است ناگاه باد مخالف مي وزد. سيد تبر هيزم کني خود را به جانب هواي مخالف نموده و امر به آرامش مي کند، هواي مخالف به اذن خداي متعال، موافق شد.

اين سيد همان کسي است که نادرشاه به او گفت شما خيلي همت کرده ايد،که از دنيا گذشته ايد. سيد فرمود: بلکه نادر همت کرده است زيرا از آخرت و دار باقي گذشته است.

هنگامي که سيد در نجف اشرف بود. کيسه پول يک زائر غريب را مرد جيب بري دزديد، زائر پريشان و حيران شکايت خود را به اميرالمؤمنين عليه السلام نمود.

شب در خواب ديد اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود فردا برو فلان جا هر کس را ديدي پولت را از او بگير. به آن محل که مراجعه کرد سيد هاشم نجفي را ديد اما فکر کرد سيد محترمتر از آن است که من ادعاي پول خود را بنمايم. چيزي نگفت: باز شکايت خود را به مولي عليه السلام تکرار نمود. همان خواب را ديد پس از مراجعه مصادف با سيد نجفي شد . و چيزي نگفت تا سه مرتبه بالاخره فکر مي کند، جريان خود را نقل کند و از ايشان چاره جويي نمايد.

داستان خود را خدمت ايشان نقل کرد و خواب مکرري که ديده بود اظهار نمود. سيد مي فرمايد جدم امير المؤمنين عليه السلام راست فرموده است فردا به مسجد بيا، تا پول تو را بدهم. دستور مي دهد منادي در نجف اعلان کند فردا سيد هاشم به منبر مي رود حاضر شوند روز بعد پس از انجام نماز ظهر و عصر، مردم نجف از عالي و داني و عالم و عامي جمع شده بودند، زيرا مي دانستند اتفاق غير منتظره اي است که سيد مردم را دعوت به اجتماع نموده است.

سيد هاشم بر منبر رفت و گفت مردم!: بدانين من موقعي که در کاظمين بودم روزي به بغداد رفتم با يک مرد يهودي معامله کردم پول حنس او را پرداختم اما يک پاره بغدادي (که چهار آن يک شاهي است) باقي ماند، بدهکار شدم به کاظمين آمدم چند روزي از اين جريان گذشت، باز به بغداد رفتم که طلب يهودي را بدهم. ديدم دکان او بسته است و اعلام فوت او را نوشته اند آن مبلغ را از روزنه دکان به داخل انداختم به اميد آنکه ورثه او بردارند. از بغداد برگشتم. به بستر رفتم در عالم خواب قيامت را ديدم و خلق اولين و آخرين همه براي حساب جمع شده بودند. هول ها و گرفتاري  هاي قيامت را آن طوري مه ديدم نمي تونم شرح بدهم حتي يک دهم آن را نيز نمي توانم باز گو کنم .

از قيامت سخني مي شنوي                           دستي از دور به آتش مي داري

بالاخره پس از طي مراحل، عبورم به صراط افتاد که خداوند مي فرمايد: و ان منکم الا وارد دکان علي ربک حتما مقضيا ) چه بگويم گه چه ديدم مويي بر بالاي جهنم کشيده اند که سر وته آن معلوم نيست و آتش جهنم در زير آن شعله ور است. اگر آتش را به دريا تشبيه کنم از هزار يک آن را نگفته ام. چيز ديگري نديده ام که به آن تشبيه کنم ديدم مردم بر آن وارد مي شوند و مانند پروانه به آتش فرو مي ريزند و ملائکه اطراف ايشان را گرفته اند مي گويند "‌رب سلم امة محمد صلي الله عليه و آله" گروهي به دست آويخته اند، بعضي به سينه خود فرو مي روند و برخي به پا و طايفه ايي چون پيادگان و گروهي مانند سواره ها و جمعي مثل باد تند مي گذرند.

بالاخره من با نهايت خوف وارد شدم. خداوند مرا کمک و ياري فرمود روانه گرديدم ولي از ديدن آن آتش بي پايان، دلم مي تپيد و هوش از سرم مي پريد، خود را تا وسط راه رسانيدم ناگاه ديدم چيزي مانند کوه آتشاز قعر جهنم بلند شد و در جلو من قرار گرفت راه را بر من مسدود کرد، نه راه برگشتن و نه راه رفتن داشتم. خوب که نگاه کردم، ديدم همان يهودي بغدادي است که عظيم و بزرگ شده است و يک پارچه آتش است. چشمش که به من افتاد بر خود لرزيدم، گفت: سيد! يک پاره پول مرا بده. بعد بگذر! گفتم بگذار بروم اينجا که پول ندارم گفت: اگر نداري مرا با خود ببر، گفتم اين ممکن نيست زيرا خداوند بهشت را بر کفار حرام فرموده است. گفت تو بيا با من باش. گفتم اي مرد! بر من رحم کن. آمدن من پيش تو و سوختنم برايت چه فايده اي دارد؟ گفت دلم تسلي مي يابد. هر چه الحاح (پا فشاري) و التماس کردم مفيد نيفتاد. وقتي به طول انجاميد گفت : سيد! بگذار تو را در آغوش بگيرم و قدري به سينه خود بچسبانم تا خنک شوم. دست هاي خود را گشود که نرا بغل من د، ديدم اگر با من چنين معامله کند مانند مس گداخته مي شوم، باز شروع به التماس کردم.

در اين هنگام پنجه خود را باز کرد و پيش آورد گفت: بگذار پنجه ي خود را روي سينه ات بگذارم ديدم نمي توانم طاقت بيارم. آنگاه انگشت سبابه خود را پيش آورد و بر سينه من گذاشت از شدت حرارت آن گويا جميع اعضاء و جوارحم سوخت از خواب بيدار شدم جاي انگشت او را در سينه ي خود يدم. در اين موقع سيد سينه خود را گشود و آن محل را به حاضرين نشان داد. فرمود از آن وقت که سينه من چنين شده تا کنون آن را معالجه کرده ام ولي هنوز بهبودي نيافته است. مردم از ديدن سينه سيد بسيار تحت تاثير قرار گرفتند. فرمود: مردم! خداوند از حق الناس نمي گذرد اگر چه پاره اي پول يهودي باشد، از سيد نجفي. حالا چگونه خواهد بود حال کسي که پول زائر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را برده باشد. هر کس از کيسه ي پول اين زائر غريب خبر دارد  به او برساند. شخصي از حاضرين حرکت کرد. گفت من خبر دارم و به او بر مي گردانم زائر را برد و پولش را پرداخت.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٥
تگ ها :

 

نمونه هايي از تعبير خواب ( قسمت چهارم )

--مردي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که تخم مرغهايي را در دست دارم و يکي را پس از ديگري مي شکنم، سفيده هاي آن را بيرون مي آورم و زرده هايش را مي گذارم. ابن سيرين به ملازمان خود گفت: از خواب او معلوم مي شود که او شبانه گورهاي مردگان را مي شکافد و کفن آنان را مي دزدد. آن مرد که خود را گرفتار ديد اعتراف نمود. (مستطرف، ج2 ، ص 100)

--بيماري به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که کسي براي شفاي من به من گفت که «لا و لا» بخور که خوب مي شوي. ابن سيرين گفت: برو و زيتون بخور، زيرا که خداوند درباره ي آن فرموده: لا شرقية و لا غربية.

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم با موشي مقاربت کردم و بعد، از فرج آن خرمايي بيرون آمد. ابن سيرين فرمود: معلوم مي شود زن نابکاري را به عقد خود در آورده اي. آن شخص گفت: بلي. ابن سيرين گفت: ولي مژده باد ترا که از اين زن فرزند صالح خوبي نصيب تو مي شود.

--شخصي به ابن سيرين گفت: خواب ديدم که مرغي آمد و بر درختي نشست و تمام شکوفه هاي آن را خورد، سپس پرواز کرد. ابن سيرين از شنيدن اين خواب متغير شد و  گقت: اين نشانه ي فوت علما است. اتفاقا در همان چند روزه «حسن بصري»و «فرزدق» شاعر و چند نفر ديگر از فقهاء که در مدينه ي منوره متوطن بودند از دنيا رفتند. (زينة المجالس، صفحه 236)

-- شخصي در خواب ديدکه مناره هاي يک مسجد را چوب مي زنند. خواب خود را نقل کرد. معبر فرمود: رئيس آن محل را که از او بزرگتر نباشد در حال ايستاده تازيانه بزنند. اتفاقا همانطور شد. (از کتاب بحيرة، ص 434)

-- عبدالملک مروان در خواب ديد که چهار نوبت در محراب مکه بول کرده است. معبر گفت: بعد از تو چهار نفر از اولاد تو مسند خلافت را نجس سازند و بنا حق بر منبر رسول خدا بالا روند. اتفاقا پس از چندي صدق اين گفتار ظاهر شد.

-- يکي از خلفاء نسبت به امير المؤمنين علي (ع) اظهار عداوت مي نمود. اتفاقا شبي در خواب ديد که آنحضرت در ميان آتش قرار دارد. خواب خود را نقل نمود. معبر گفت: آن شخصي که در ميان آتش ديده ايد بايد يا پيغمبر باشد و يا امام: چون خداوند در قرآن کريم مي فرمايد: ان بورک من في النار ومن حولها. يعني : کسي که در آتش است يا اطرافش در طلب است مبارک باد. خليفه توبه نمود و از اظهار عداوت نسبت به آن حضرت صرفنظر کرد.

--در زماني که ميان اسکندر و دارا جنگ بود، شبي اسکندر خواب ديد که با دارا کشتي مي گيرد و دارا او را طوري زمين زد که نتوانست از زمين بر خيزد. خواب خود را نقل کرد. ارسطو گفت:‌معناي زمين زدن دارا شما را، تسلط پيدا کردن شما است بر زمين، و در اختيار گرفتن شما است زمين را. پس از زمان کوتاهي تمام روي زمين در تصرف اسکندر درآمد.(زينة المجالس،ص232)

-- يکي از امراء موصل و همسرش، چون فرزند ذکوري نداشتند روي عقيده ي خود نذر کرد که اگر خداوند به آنها پسري بدهد، او را راهزن زوار قبر امام حسين(ع) به نمايند. از قضاي اتفاق آنها پس از اين نذر داراي پسري شدند که اسمش را جماالدين گذاشتند. بعد از آنکه پسر به حد رشد و بلوغ رسيد خواستند به نذرشان عمل کنند او را با چندين نفر از دوستانش بر سر راه زوار به محلي به نام "مسيب"‌فرستادند. همينکه آنها به محل نامبرده رسيدند براي رفع خستگي خوابيدند. جماالدين در خواب ديد که قيامت به پا شده است و خلايق در وحشت و اضطرابند. ملايکه عذاب، کفار و مجرمين را به طرف آتش دوزخ مي کشانند. در همين بين ملکي رسيد و او را گرفت و با بد ترين وضع به نزد مالک دوزخ برد ، تا با موافقت او به دوزخش بيندازند.همينکه مالک دوزخ جوان مذبور را ديد متوجه آن ملک شد و گفت : آتش ، مامور نيست اين جوان را بسوزاند ، چون جمعي از زايران که از اينجا مي گذشتند غباري از زير پاي آنها برخواسته و بر سر و صورت اين جوان نشسته، تا او را نشوييد آتش به او صدمه نخواهد رساند. اين خواب موجب شد که خود اين جوان و پدر و مادرش از راه خود برگشتند و از شيعيان خالص شدند.

يکي از خلفا ملک الموت را در خواب ديد، و از او عمر خود را سوال کرد. او هم با پنج انگشت خودش اشاره نمود. خليفه خواب خود را نقل کرد. ابو حنيفه گفت : اي خليفه اشاره ملک الموت به آن پنج علمي است که مختص به خداوند است و در قرآن کريم در آيه آخر سوره لقمان آمده است.( کسي نمي داند کي و در کجاي کره زمين ميميرد.هيچ کس نمي داند زني به چه باردار مي شود. کسي نمي داند کي و کجا باران مي بارد.کسي نمي داند فردا چه خواهد کرد و چه کسب مي کندو... کسي نمي داند کي قيامت آغاز خواهد شد.

فقيري در خواب ديد پا بر بال جبرييل گذارده و نماز مي گذارد. خواب را نقل کرد. معبر گفت : گويا روي قرآن ايستاده اي و نماز بجا مي آوري . او در صدد تحقيق بر آمد و در زير فرش نمازش ورقي از قرآن را يافت .

 

شخصي خدمت امام چهارم عليه السلام شرفياب شد و عرض کرد در خواب ديدم که در دست خود   بول  مي کنم. حضرت فرمودند : معلوم مي شود همسرت بر تو حرام است. پس از بررسي کشف شد که همسرش خواهر رضاعي او است .

خليفه مهدي عباسي در خواب ديد صورتش سياه شده، وقتي خوابش را نقل کرد ابراهيم کرماني گفت : خداوند عالم دختري به شما کرامت فرمايد . خليفه گفت ، از کجا مي گويي ؟ ابراهيم گفت : از قول خداي متعال که فرمود : " و اذا بُشِّر َاحدُهم با الاُنثي ظَلّ وَجهُه مُسوَّدا ًو هو َکَظيم " . پس از گذشت مختصري از زمان ، خداوند دختري به خليفه عطا کرد.

 

فاطمه بنت اسد والده ماجده حضرت امير المو منين عليه السلام شبي خواب ديد : " شمشيري در دست دارد که يکباره آن مبدل به بچه شيري شد ، و به فاصله کمي شيري عظيم گرديد و از دست او به کوه ها و دره ها روانه شد، و از رعبي که داشت هيچکس را ياراي آن نبود که به او نزديک شود. در همين حال حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله ظاهر شد و آن شير قوي به سوي آن حضرت رفت و مانند آهويي رام ، مطيع و منقاد وي گرديد." پس از گذشت زمان کمي ،  اين خواب با ولادت حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام تعبير گشت.( دارالسلام )

 

مردي نزد شيخ سعيدالدين حزير آمد و گفت : در خواب  ديدم که روي دو پاي خود ميان آتش ايستاده ام شيخ گفت : اين شخص خوابي ديده است که دلالت مي کند بر اينکه او کفشهاي مردم را مي دزدد. او را پيش حاکم بردند و او اعتراف کرد.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٤
تگ ها :

نمونه هايی از تعبيرات معصومين ع

 

n      موسي عطار دامادش حسين را که مرده بود در خواب ديد و با او معانقه کرد، و امام صادق عليه السلام تعبيرش کرد به طول عمر و زيارت اما م حسين عليه

n      السلام .. چون مرده در دار بقاست و چسبيدن به او نشانه بقاست و اگر کسي هادي نام يا مهدي  را بخواب ببيند تعبير شود به هدايت و اگر راشد نام را تعبير شود به رشد و سلامت.

n      امام رضا عليه السلام سپيدي در پيشاني علي ابن يقطين ديد و آنرا به ديانت تعبير فرمود..

n      متوکل عباسي علي عليه السلام را ميان آتشي افروخته خواب ديد و شاد شد ريرا که دشمن آن حضرت بود. ولي معبري با آنکه او نام آن حضرت را نگفته بود .گفت : آنکه تو خواب ديدي يا پيغمبر است يا وصي ، دليل آنکه خداي تعالي فرموده : بورک من في النار، النمل – 8 يعني : مبارک است آنکه در آتش است و گرد آن.

n      هر که خواب بيند آتشي افروخته براي روشني و خاموش شده يعني که خداوند يک جور هدايتي به او داده و او از آن باي جهان دوم و سوم بهره نبرده است و سرگردان مانده است.

n      طيار (از اصخاب امام صادق ع ) خواب ديد نيزهاي دارد که سر نيزه ندارد و 12 بند دارد، و امام صادق ع تعبير کرد که او دوازده دختر آورد و فرمود اگر سر نيزه داشتند پسر بودند.

n      پيغمبر اکرم ص زن سياهي را با موي سفيد و زوليده به خواب ديد و آنرا  به وبا 

n      تعبير کرد.

n      مردي به امام ششم عليه السلام گفت : در خواب ديدم سر منبر سخنراني مي کنم. فرمود : کارت چيست ؟ گفت گرمابه دارم، فرمود نزد سلطان از تو بد گويي مي کنند و ترا بدار مي زنند و چنان شد که فرمود. چون آن مرد اهل علم نبود و در خواب بر جاي بزرگان نشسته بود.

n      زني خواب ديد ستون خانه اش شکسته ، پيغمبر ص تعبير کرد شوهرش تندرست باز مي گردد و چنان شد. بار دوم هم همين خواب را ديد و آن حضرت همين تعبير فرمود . بار سوم پيغمبر حضور نداشت و ابو بکر تعبير کرد که شوهرش مرده است و چنان شد و پيغمبر به او فرمود مي توانستي بهتر تعبير کني .

n      همسر حنظله خواب ديد آسمان در باز کرد و شوهرش در آن افتاد و بهم آمد.و حنظله شهيد شد.

n      يکي خواب ديد دو قوچ بر فرج زنش شاخ به شاخ مي کوبند. و امام صادق عليه السلام فرمود که زن موي آنجا را با قيچي چيده است .

n      ام الفضل خواب ديد تکه اي از گوشت پيغمبر بريده شد و در دامنش افتاد ، بسيار ترسيد پيغمبر ص فرمود : فاطمه نوزادي آورد و در دامن تو بزرگ شود.و امام حسين عليه السلام بدنيا آمد.

n      ياسر خادم امام رضا ع خواب ديد : قفسي که 17 شيشه در آن بود افتاد و همه شيشه ها شکستند. امام رضا قفس را به دليل ميله ها به انسان و شيشه ها را به آسمان و 17 روز تعبير فرمود و فرمود : از خاندان من مردي شورش کند و 17 روز حکومت کند و آنگه کشته شود.

n      مردي به امير المومنين گفت : خواب ديدم نيم خشت به خشت سجده مي کرد و گاو از گوساله اش شير مي خورد. امام فرمود مرد نيک و دانايي خوار و اسير نادان شود و زني  از فروش دخترش روزي مي خورد.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
تگ ها :

نمونه هايی از تعبير خواب ( قسمت دوم )

ابن سيرين خود درباره ي علم تعبير خواب مي گويد: " هر که مرتيت اين علم بر گيرد علم ها از آن است. زيرا که هر علمي را طلب کند، اصلش مختلف نگردد و قياسش تغيير نپذيرد و طريق او نيکو بود. زيرا هر علمي به طريقي بود مگر اين علم که اصل بگردد از احوال مردم بر هيئت و صناعت و قدر و ديانت و کلمه ي ولادت که بر اختلاف وقت ها همي گردد. زيرا که وقتي به غير يا به اصل بايد کردن و ايضا وقتي از بهره مرد بود، وقتي براي زن و وقتي اضغاث (دسته گياه خشک و تر به هم پيچيده) و احلام ( خواب هاي آشفته) بود . بدانکه هر علمي که داند مستغني بود از علم ديگر الا معبر که بايد به ضرورت علم، تعبير قرآن بداند و اخبار حضرت مصطفي (ع) و امثال عرب و عجم و اشعار و نوادر و اشفاق (مهرباني ودلسوزي کردن) نعمت و الفاظ متداول يعني از ديگر فرا گرفتن و نيز بايد زيرک و عارف باشد و شمايل و احوال مردمان را نيکو شناسد. قياس و اصول را نيکو داند ولي با تمام اين علو مستغني نباشد از توفيق خداي تعالي تا از کرم وي را به حق راهنمايي کند و بر زبانش ثواب و صلاح يابد."

 

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم قدحي مملو از آب در دست دارم، ناگهان قدح شکست ولي آبآن نريخت. ابن سيرين پرسيد: آيا زن داري؟ گفت: بلي. باز پرسيد:آيا زن تو حامله است؟ مرد گفت بلي! ابن سيرين فرمود: اينطور مي فهمم که بچه سالم مي ماند ولي مادرش تلف مي شود. پس از چندي در اثر وضع حمل، مادر مرد ولي بچه زنده ماند.(کتاب بحيرة ، ص 427)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که دنيا و آخرت از دستم بيرون شده است. پس از چند لحظه شخص ديگري آمد و گفت: در خواب ديده ام که دنيا و آخرت بدستم آمده است. ابن سيرين رو به شخص اول کرد و گفت: معلوم مي شود که تو قرآني گم کرده اي و اين مرد آن را پيدا کرده است. آنگاه قرآن را از شخص دوم گرفت و به شخص اول تسليم کرد.

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديده ام که زيت(به فتح زا، روغن زيتون، روغن نباتي) را در ميان زيتون مي ريزم تعبيرش چيست؟ فرمود: کنيز داري؟ گفت: بلي. فرمود معلوم مي شود که آن کنيز مادر تو است. آن مرد در مقام تحقيق بر آمد و معلوم شد که مطلب همان بوده است که ابن سيرين گفته است. (بحيرة ص 435)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديده ام که زمين با من سخن مي گويد. فرمود: آماده باش که رفتن تو از اين عالم نزديک شده است. آن شخص چند روز بعد فوت کرد. (از کتاب بحيرة، ص 432)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديده ام که قلاده اي طلا به گردن سگي آويزان کرده ام. فرمود معلوم مي شود که علم را به نا اهل مي آموزي.(بخيرة 435)

--مردي به ابن سيرين گفت: در خواب ديده ام که در هر دو دست من نان است و گاهي از اين دست و گاهي از آن دست مي خورم. ابن سيرين فرمود: گمان ميکنم بين دو خواهر جمع کرده اي، از خدا بترس و توبه کن. مرد حرف او را تصديق کرد و توبه کرد.(بحيرة ص 435)

--مردي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که بچه هايي در آستين دارم و يک يک را از آستين بيرون مي آورم و پس از تلقين شهادت در ميان چاه مي اندازم. ابن سيرين نزد حاکم محل رفت و گفت: شخصي در فلان محله منزل دارد، خوابي ديده است که تعبيرش آن است که کشته هاي بسياري در خانه دارد، تحقيق کنيد. همينکه مأمورين در آن خانه ريختند حدود پنجاه تن را کشته مشاهده کردند که در چاه انداخته بود. (بحيرة، ص 436)

--شخصي در ماه رمضان به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که مُهري بدست دارمو با آن دهان و فروج اشخاص را مُهر ميزنم. ابن سيرين از او پرسيد: تو اذان گو هستي؟ مرد گفت: بلي. فرمود: پيش از وقت اذان مگو که در اثر اذان بي موقع مردم را از لذائذ باز مي داري.(بحيرة، ص 436)

--مردي به ابن سيرين اظهار داشت در خواب ديده ام که لؤلؤ (مرواريد) مي بلعم و بعد همان را قي ميکنم. فرمود: معلوم مي شود که مقداري از قرآن را حفظ و بعد همان را فراموش کرده اي.(کتاب رنگارنگ، جلد دوم، ص 485)

--شخصي به ابن سيرين گفت: خواب ديده ام که سوره ي اذا جاء نصرالله را ميخوانم. اين خواب چه تعبيري دارد؟ ابن سيرين فرمود: اجل تو نزديک شده. شخصي پرسي چگونه فهميديد؟ ابن سيرين گفت: چون اين سوره آخرين سوره اي بود که بر رسول اکرم (ص) نازل گشت. (بحيرة ص، 436)

 شخصي به ابن سيرين گفت: خواب ديده ام در بين نماز حلوا مي خورم. ابن سيرين فرمود: خوردن حلوا حلال است، ولي در نماز حرام مي شود. چنين مي فهمم که تو در حال روزه با عيال خود تماس مي گيري. آن مرد اين مو ضوع را اعتراف کرد.(436 بحيرة)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم نعلين به پايم بوده ناگهان بند يکي از نعلين ها گسسته وپاره شد و من هم هر دو را همانجا گذاشتم و رفتم.

--ابن سيرين گفت : تو به اتفاق برادرت به سفر رفته اي در آن سفر برادرت فوت شده و تو تنها  برگشته اي .پس از تحقيق صدق گفتار ابن سيرين ظاهر شد.

زني به ابن سيرين گفت : در خواب ديدم که گربه اي (سنور ) سر خود را در شکم شوهرم نمود و چيزي از آنجا بيرون آورد و خورد. ابن سيرين گفت : امشب دزدي به دکان شوهرت مي رود و سيصد و شانزده درهم از آنجا مي برد. اتفاقا اين دزدي از غلامي که در همسايگي آنها بود سر زده شد. شاگردان پرسيدند ، چگونه دانستي ؟ ابن سيرين گفت : گربه يعني سنور ، در تعبير دزد است و از شکم به خزانه و از خوردن به بردن تعبير مي شود و اما عدد 316 را از حساب ابجد ( جمل ) استخراج کردم که مجموع آن حروف ( سنور ) مي شود : س / 60 _ن/50_و/6 _ر/200.

(بحيرة ص 435)

--مردي نزد ابن سيرين آمد و گفت: در خواب ديده ام که سر مشک را محکم مي بندم. ابن سيرين پرسيد خودت چنين خوابي ديده اي؟ مرد گفت: بلي. ابن سيرين رو به حضار مجلس کرد و گقت: معلوم مي شود اين مرد بچه ها را خفه مي کند. بعد از آنکه صدق گفتار ابن سيرين ظاهر شد بيننده ي خواب را به حاکم تسليم کردند.   (کتاب مستطرف ج 2 ص 99)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديده ام که مردي را هر دو دست بريدند، و مرد ديگر را به دار آويزان کردند. ابن سيرين فرمود: حاکم شهر را معزول مي کنند و ديگري را جاي او نصب خواهند نمود. اتفاقا همينطور شد. (بحيرة ، ص 435)

--شخصي در خواب ديد که چشم راستش از قفا برگشت و چشم چپش را بوسيد ابن سيرين گفت: تو داراي دو پسر هستي که يکي از آنها با ديگري لواط ميکند. آن شخص در صدد تحقيق بر آمد و صدق گفتار معبر بر او کشف شد.

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم کبوتر سفيدي بر ديوار مسجد مدينه ي منوره نشسته بود، باز شکاري آمد و آن کبوتر را صيد کرد. ابن سيرين گفت: اگر راست گفته باشي حجاج بن يوسف، دختر عبدالله جعفر را تزويج خواهد کرد. زيرا کبوتر در خواب زن است، و سفيدي به زيبايي و جمال تعبير مي شود و من، و من در مدينه زني را به نفاست و شرافت دختر عبدالله سراغ ندارم. و از باز شکاري به حاکم ظالم و ستمگر تعبير مي شود و در بين حکمرانان ظالم تر از حجتج کسي را نمي شناسم. (بستان المعارف،  ص 50)

--شخصي به ابن سيرين گفت: در خواب ديدم که تخم مرغهايي را مي دزديدم و در زير چوب مي گذاشتم. معبر گفت چان چنان معلوم مي شود که زنان ناپاک را به منظور بي عفتي پيش مردان هوسباز و نا اهل مي بري. مرد پرسيد: از کجا اين تعبير را دانستي؟! ابن سيرين جواب داد: از آنجايي که خداوند کريم در کتاب آسماني خود در .صف زنان مي فرمايد: کَأنَّهُنَّ بِيْضُ مَکّنُونْ. يعني: زنان همانند تخم هاي پاکيزه (از غبار) مي باشند و نيز درباره ي مردان نا اهل و بد عمل فرموده است:کَأنَّهُمْ خُشُبُ مَسْنَدَةُ. يعني گويا مردان نا اهل به مثل چوبهاي تکيه داده بر ديوار مي باشند. از اين دو آيه استفاده کردم که خواب تو دلالت بر عمل و شغل نامناسب دارد.

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳
تگ ها :

در بيان زمان تعبير خواب

به روايات علي بن طاوس در دروع الواقيه که سلمان ( ر ض) گفته خواب روز ششم ماه پس از يک تا دو روز تعبير مي شود و در نهم همان روز درست درآيد و  10 پس از 20 روز تعبيرش آيد و در 13 پس از 9 روز و در 14 پس از 26 روز و در 15 پس از 3 روز و در 16 پس از 2 روز و در 28 در همان روز و همچنين در 29.

 

و در نسخه اي اين اشعار را ديدم:

 

روايت از امام صادق آمد                            ز قول جد او مولاي سرمد

به تعبير مناماتي بهر ماه                           کتاب فخر زان کرده است آگاه

نباشد در يکم خواب درستي                      چه در خير و چه در زشتي و پستي

دو و سه بعد از آن گر خواب بيني                بضد آن به بيداري ببيني

به چار و پنج تاخير است تعبير                    پس افتد ماه ها از خواب تفسير

شش و هفتم که آيد بعد از آنها                  به هشت و نه که افزايد بدان ها

بود خوابش صحيح و راست بي شک           نداني گر بداني آن تو بيشک

بده تا دو ديگر گر خواب بيني                      بود باطل که تعبيري نبيني

به سيزده چهارده خوابش تباه است            نه خوبست و نه بد خود بيگناه است

به روز پانزده خوابي درست است               خوشا گر ساز گارو غير زشت است

به شانزده هفده باشد يقيني                    که تعبيرش پس افتد تا سنيني

به هجده نوزده خوابي درست است            چه باشد خوش و يا گر آنکه زشت است

به بيست و بيست و يک خوابي دروغ است   يقين ميدان که خوابي بي فروغ است

به بيست و دو اگر باشي تو مغرور               به تعبيرش شوي شادان و مسرور

به بيست سه و چار ار خواب بيني              بضد آن به بيداري نشيني

به بيست و پنج و شش بيهوده باشد           براي آن دو تعبيري نباشد

به بيست و هفت وهشت نيست کذبي       صحيح است و مجرب نيست ريبي

به بيست و نه چه ديدي خواب اي دوست    بود باطل که بطلان در خور اوست

چه باشد در سي ام ناچار آنرا                    درست و راست بايد گفت و برا

رحمت فرستد ذات ذوالجلالش                   بر مصطفي پيغمبر و بآلش

 

ظاهرا در روايت اول  شماره ماه فارسي(ماه شمسي) و در روايت دوم منظور ماه قمري است.   

 

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢
تگ ها :

نمونه هايی از اثر انگشت روح و اثر دست و پای روح بر روی پارافين :

 سلام  :

 

بَلی قادِرين علی أن نُسَویَ بَنانه(بله ما قادريم حتی اثر انگشت را در قيامت دوباره بسازيم) سوره قيامت آيه ۴.

 

اولين نمونه شمعي پارافيني براي اعضاي تجسد يافته روح را پروفسور ويليام دنتون از بوستون در سال 1875 اختراع نمود. و براي اختراع آن زحمت زيادي کشيد. مثلا شمع را قبل از ساختن نمونه و يا بعد از آماده شدن، وزن مي کرد. منظورش اين بود که وزن اين شمع با آن پرده ي پوششي يکسان باشد. در تجربه هاي بعدي هم شمع سيال پارافيني را، با ظرف آب سرد و يک صندوق آهني در بسته مي گذاشت. بعد از مدتي نمونه آماده مي شد.

دانشمندان ديگري هم در نقاط مختلف جهان با مديوم های (مديوم ها يا واسطه ها افرادي هستند که در تجسد يافتن يا احضار ارواح از آن ها بعنوان واسطه استفاده ميشود. افرادي هستند با خاصيت روحي قوي که در اثر سختي يا بيماري طولاني اين موهبت به آنها اعطا شده است بعضي حتي قادرند تخليه روح يا حتي طي الارض نمايند) مختلف، اين آزمايشات را انجام دادند و موفق هم شدند. بانو (ت . ب. بارکاس) از نيو کاسل تصميم به اجراي فکر ديگري گرفت. يعني رنگ قرمز و يا ارغواني به شمع پارافيني اضافه نمودند. تا يقين کند که نمونه هاي شمعي، قبل از تشکيل جلسه آماده نشده باشد. همين طور هم دکتر نيکولز موفق شد با اين وسيله، دست تجسد يافته ي طفل مرده را که تا حدودي هم رعشه داشت و قبلا او را مي شناخت با حضور مديوم بدست آورد.

همچنين روح بوتي که روح راهنماي دکتر مونگ مديوم بود، توانست در جلسه ارتباط، دو نمونه شمع براي دستهاي تجسد يافته خود بسازد. آنها درست شبيه نمونه هايي بود مه براي همان روح ، بوسيله مديوم بانو فيمان ساخته شده بود. دکتر مونگ که خودش مديوم بود، به وسيله دو دانشمند وليام اوکسلي و ريمز مورد آزمايش قرار گرفت و توانستند دو نمونه براي پاهاي تجسد يافته روح لي لي آماده سازند که هر دو آنها در زير نشان داده مي شوند.

نمونه فالب مومي تجسد يافته دست هاي (روح برتي)نمونه تجسد يافته پا هاي لي لي

 


شکل 1 – نمونه ايي از موم نرم براي نشان دادن دست تجسد يافته ي روح، ساخته شده اثر انگشتان اين دست، کاملا مطابق با اثر انگشتان همان روح، در حال حيات ميباشد. چون پس از ساختن اين نمونه در مدت دو سال ، هفتاد مرتبه عکس تجسد يافته،گرفته شده . همه اش مطابق با دست و اثر انگشتان آن شخص در حال حيات بوده است.

شکل 2- اين شکل آثار انگشت ابهام روح والتر را نشان ميدهد، که با هفتاد اثر انگشت ديگر او منطبق شده است.

دو تا از اين آثار بعد از اينکه دست هاي مديوم را بسته و در اتاقي گذارده اند که قبلا آن را تفتيش کرده بودند و بعد هم درش را بسته بودند ظاهر شده اند. و براي آزمايش کنندگان ثابت شده که آثار اين انگشتان ، مطابق با آثار انگشتان شخص متوفي در حال حيات مي باشد. پس با اين آزمايش، هم  شخصيت روح متوفي معلوم شده و هم ثابت گرديده که در عالم ارواح، اجساد اثيري آنها،با همه آثار جسد فيزيکيشان مطابقت دارد حتي آثار انگشتان ابهام، که با مرگ هم از بين نرفته است.

شکل 1اثر انگشت روح


 تصوير برداري از جسد اثيري هنگام بي هوشي مديوم روحي در اثر تلاش ممکن شد که صورت واضحياز جسد اثيري و فيزيکي مديوم ( جاک وير) هنگام بيهوشي برداشته شود. اين تصوير با ارزش را عکاسي به نام  و – ج – کلايتون برداشته است. اين شخص محقق روحي نبود. بلکه يک عکاس ماهر بود که چون خيلي علاقه به تصوير بعضي از ظواهر مديومي داشت. اين بود مه موفق شد که اين تصوير را بردارد پديده روحي اين بود که جاک وير را به صندلي بستند و در حال بيهوشي جسد اثيري او از بدن بيرون آمد بلافاصله از آن عکس برداشتند . اين حادثه چندين مرتبه اتفاق افتاد. تا اينکه براي رفع هر گونه خطاي  حواس تصوير جسد اثيري جاک وير را ضبط کردند . عکاس اين تصوير را در مدت 50/1 ثانيه با نور فلاش عادي ضبط نموده با مشاهده اين تصوير امکان ندارد گفته شود که مديوم خواسته با بوجود آوردن اين دو تصوير شبيه به هم مردم را گمراه کنند. زيرا اگر چنين احتمالي صحيح باشد او ( مديوم) بايد بتواند در عرض 50/1 ثانيه دو مرتبه در جلوي دوربين ظاهر شود تا دو تصوير از وي برئاشته شود آن هم بشرطي امکان دارد که هر دو حرکت او در همان لحظه که فلاش زده مي شود منطبق باشد. در صورتي که اين کار محال است.

پس يگانه تفسير منطقي اين تصوير آن است که بگوييم اين دو تصوير دو جسم داشته مه در آن واحد جلو دوربين يک مرتبه ظاهر شده اند. روح راهنماي مديوم گفته در آن صورت خارج شده در سمت چپ صورت حقيقي روحي مديوم است يعني تصوير جسد اثير اوست. که مسلما خروج جسد کوکبي (اثيري) مديوم را مجسم نمي کند. بلکه حالتي را مجسم مي کند که قيافه و هيئت  روح را در داخل صورت مديوم نشان ميدهد. و اين فرض درست است زيرا وقتي که جسد اثيري مديوم روحي از بدنش خارج شد در آن هنگام بدن مديوم در تحت تسلط روح راهنما قرار مي گيرد. بنابراين در اين هنگام اگر تصوير برداشته شود صورت مبهم روح راهنما در قيافه مادي مديوم ظاهر ميشود.

تخليه روحOut of body

از کتاب انسان روح است نه جسد . ج۱

  
نویسنده : معبر ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱
تگ ها :