اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

داستان سيد خار کن

سلام

در دارلسلام عراقي از سيد جليل القدر سيد هاشم نجفي که معروف به سيد خارکن بود، (زيرا که امر معاش آن سيد جليل، غالبا به خارکني و هيزم فروشي مي گذشت) نقل مي کند: (و بعضي آن جناب را سيد تبري نيز مي گفته اند) چون روزي در کشتي بوده است ناگاه باد مخالف مي وزد. سيد تبر هيزم کني خود را به جانب هواي مخالف نموده و امر به آرامش مي کند، هواي مخالف به اذن خداي متعال، موافق شد.

اين سيد همان کسي است که نادرشاه به او گفت شما خيلي همت کرده ايد،که از دنيا گذشته ايد. سيد فرمود: بلکه نادر همت کرده است زيرا از آخرت و دار باقي گذشته است.

هنگامي که سيد در نجف اشرف بود. کيسه پول يک زائر غريب را مرد جيب بري دزديد، زائر پريشان و حيران شکايت خود را به اميرالمؤمنين عليه السلام نمود.

شب در خواب ديد اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود فردا برو فلان جا هر کس را ديدي پولت را از او بگير. به آن محل که مراجعه کرد سيد هاشم نجفي را ديد اما فکر کرد سيد محترمتر از آن است که من ادعاي پول خود را بنمايم. چيزي نگفت: باز شکايت خود را به مولي عليه السلام تکرار نمود. همان خواب را ديد پس از مراجعه مصادف با سيد نجفي شد . و چيزي نگفت تا سه مرتبه بالاخره فکر مي کند، جريان خود را نقل کند و از ايشان چاره جويي نمايد.

داستان خود را خدمت ايشان نقل کرد و خواب مکرري که ديده بود اظهار نمود. سيد مي فرمايد جدم امير المؤمنين عليه السلام راست فرموده است فردا به مسجد بيا، تا پول تو را بدهم. دستور مي دهد منادي در نجف اعلان کند فردا سيد هاشم به منبر مي رود حاضر شوند روز بعد پس از انجام نماز ظهر و عصر، مردم نجف از عالي و داني و عالم و عامي جمع شده بودند، زيرا مي دانستند اتفاق غير منتظره اي است که سيد مردم را دعوت به اجتماع نموده است.

سيد هاشم بر منبر رفت و گفت مردم!: بدانين من موقعي که در کاظمين بودم روزي به بغداد رفتم با يک مرد يهودي معامله کردم پول حنس او را پرداختم اما يک پاره بغدادي (که چهار آن يک شاهي است) باقي ماند، بدهکار شدم به کاظمين آمدم چند روزي از اين جريان گذشت، باز به بغداد رفتم که طلب يهودي را بدهم. ديدم دکان او بسته است و اعلام فوت او را نوشته اند آن مبلغ را از روزنه دکان به داخل انداختم به اميد آنکه ورثه او بردارند. از بغداد برگشتم. به بستر رفتم در عالم خواب قيامت را ديدم و خلق اولين و آخرين همه براي حساب جمع شده بودند. هول ها و گرفتاري  هاي قيامت را آن طوري مه ديدم نمي تونم شرح بدهم حتي يک دهم آن را نيز نمي توانم باز گو کنم .

از قيامت سخني مي شنوي                           دستي از دور به آتش مي داري

بالاخره پس از طي مراحل، عبورم به صراط افتاد که خداوند مي فرمايد: و ان منکم الا وارد دکان علي ربک حتما مقضيا ) چه بگويم گه چه ديدم مويي بر بالاي جهنم کشيده اند که سر وته آن معلوم نيست و آتش جهنم در زير آن شعله ور است. اگر آتش را به دريا تشبيه کنم از هزار يک آن را نگفته ام. چيز ديگري نديده ام که به آن تشبيه کنم ديدم مردم بر آن وارد مي شوند و مانند پروانه به آتش فرو مي ريزند و ملائکه اطراف ايشان را گرفته اند مي گويند "‌رب سلم امة محمد صلي الله عليه و آله" گروهي به دست آويخته اند، بعضي به سينه خود فرو مي روند و برخي به پا و طايفه ايي چون پيادگان و گروهي مانند سواره ها و جمعي مثل باد تند مي گذرند.

بالاخره من با نهايت خوف وارد شدم. خداوند مرا کمک و ياري فرمود روانه گرديدم ولي از ديدن آن آتش بي پايان، دلم مي تپيد و هوش از سرم مي پريد، خود را تا وسط راه رسانيدم ناگاه ديدم چيزي مانند کوه آتشاز قعر جهنم بلند شد و در جلو من قرار گرفت راه را بر من مسدود کرد، نه راه برگشتن و نه راه رفتن داشتم. خوب که نگاه کردم، ديدم همان يهودي بغدادي است که عظيم و بزرگ شده است و يک پارچه آتش است. چشمش که به من افتاد بر خود لرزيدم، گفت: سيد! يک پاره پول مرا بده. بعد بگذر! گفتم بگذار بروم اينجا که پول ندارم گفت: اگر نداري مرا با خود ببر، گفتم اين ممکن نيست زيرا خداوند بهشت را بر کفار حرام فرموده است. گفت تو بيا با من باش. گفتم اي مرد! بر من رحم کن. آمدن من پيش تو و سوختنم برايت چه فايده اي دارد؟ گفت دلم تسلي مي يابد. هر چه الحاح (پا فشاري) و التماس کردم مفيد نيفتاد. وقتي به طول انجاميد گفت : سيد! بگذار تو را در آغوش بگيرم و قدري به سينه خود بچسبانم تا خنک شوم. دست هاي خود را گشود که نرا بغل من د، ديدم اگر با من چنين معامله کند مانند مس گداخته مي شوم، باز شروع به التماس کردم.

در اين هنگام پنجه خود را باز کرد و پيش آورد گفت: بگذار پنجه ي خود را روي سينه ات بگذارم ديدم نمي توانم طاقت بيارم. آنگاه انگشت سبابه خود را پيش آورد و بر سينه من گذاشت از شدت حرارت آن گويا جميع اعضاء و جوارحم سوخت از خواب بيدار شدم جاي انگشت او را در سينه ي خود يدم. در اين موقع سيد سينه خود را گشود و آن محل را به حاضرين نشان داد. فرمود از آن وقت که سينه من چنين شده تا کنون آن را معالجه کرده ام ولي هنوز بهبودي نيافته است. مردم از ديدن سينه سيد بسيار تحت تاثير قرار گرفتند. فرمود: مردم! خداوند از حق الناس نمي گذرد اگر چه پاره اي پول يهودي باشد، از سيد نجفي. حالا چگونه خواهد بود حال کسي که پول زائر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را برده باشد. هر کس از کيسه ي پول اين زائر غريب خبر دارد  به او برساند. شخصي از حاضرين حرکت کرد. گفت من خبر دارم و به او بر مي گردانم زائر را برد و پولش را پرداخت.

روزی نادر شاه از اطرافيان پرسيد : اين سيد خار کن (سيد نجفی ) کيست که هر جا می رويم صحبت او است می خواهيم او را ببينيم.

و با خدم و حشم به سراغ او رفتند و در بيابان در حال هيزم شکنی او را يافتند. نادر به او گفت سيد نجفی که می گويند تويی؟ گفت بله.

نادر گفت : تو خيلی همت داری که از دنيا گذشته ای.سيد در کمال خونسردی گفت: نخير آقا -شما خيلی همت داريد که از آخرت گذشته ايد.

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۳
تگ ها :