اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

توسل مشکل گشا است

با عرض سلام و تسليت به مناسبت شهادت خانم فاطمه زهرا(س)

آقای مير سيد موسوی که از خدام حرم حضرت رضا (ع) بود گاهگاهی به زيارت ائمه ی عراق نيز مشرف می شد گفت يک شب در کاظمين سيد صالح به من گفت خوشا به حال تو که خادم حضرت رضايی. من به برکت ايشان تمام کار دنيا و آخرتم روبراه شد آن وقت داستان خود را چنين شرح نمود.

من يک طلبه بودم در مدرسه ی بحرين ، بسيار فقير و تنگدست يک روز از مدرسه خارج شدم چشمم به دختری زيبا افتاد که از حمام خارج شده بود. حمام روبروی در مدرسه بود . چه کنم؟ عاشق و دلباخته او شدم دختر را هم نمی شناختم که دختر شيخ ناصر لؤلؤيی ثروتمندترين فرد بحرين است عشق دختر مرا از درس و بحث انداخت . يک روز ديدم گروهی عازم زيارت حضرت رضا (ع) هستند گفتم : درد مرا حضرت رضا (ع) می تواند دوا کند با آنها به زيارت رفتم. اول ماه رمضان بود. شب در خواب حضرت رضا (ع) را ديدم، فرمود: اين ماه تو مهمان مايی يعد از آن تو را می فرستم به شهرت با حاجت روا شده. ماه رمضان تمام شد. من زيارت وداع کردم و از حرم خارج شدم. وسط پايين خيابان ديدم يک نفر مرا با اسم صدا می زند ايستادم. گفت همين الآن حضرت رضا (ع) را در خواب ديدم فرمود: من آن طلبی که مايوس از وصول آن هستی برايت نقد می کنم به شرط اينکه وقتی از خانه خارج شدی به اولين کسی که بر خورد کردی يک اسب با ده دينار به او بدهی. اينک به دستور حضرت رضا (ع) آنچه فرموده به تو می دهم. من گرفتم و به راه افتادم وقتی به طرق رسيدم ديدم يک تاجری آنجا مانده چون راه بسته بود. همان شب در خواب حضرت رضا (ع) را ديده است او فرموده: اگر منافع آن پانصد دينای که خودت می دانی بدهی به سيد بحرينی که فردا با اين مشخصات خواهد آمد تورا سالم به شهر و ديارت می رسانم. و شفيع تو در روز قيامت خواهم بود.

مرا که ديد خوشحال شد با او تا اصفهان رفتيم. در اصفهان به من صد دينار داد. من  از اصفهان مقداری لوازم ازدواج را خريداری کردم و جانب بحرين را در پيش گرفتم. بالاخره وارد مدرسه شدم فردا ديدم شيخ ناصر با خدم و حشم خود وارد مدرسه شد. همينکه مرا پيدا کرد خود را به قدمم انداخت و  شروع به بوسيدن نمود. اما من نگذاشتم گفت چطور دست و پايت را نبوسم که به برکت تو جزء کسانی قرار گرفته ام که حضرت رضا آنها را شفاعت ميفرمايند.

من ديشب در خواب ديدم حضرت به من فرمود: اگر آرزوی شفاعت مرا داری فردا برو به فلان مدرسه و فلان اتاق آنجا سيدی است بحرينی که از زيارت من تازه برگشته دخترت را به ازدواج او درآور که او از من اين حاجت را خواسته من شفيع  تو خواهم بود در روزی که مال و فرزند سودی نمی بخشد .

 دخترش را به ازدواج من درآورد. و بعدها حضرت رضا (ع) را در خواب ديدم فرمود: برو به نجف. در نجف يک سال ماندم فرمود برو به کربلا و يک سال در کربلا باش و يک سال هم در کاظمين بعد هر چه دستور می دهم انجام بده اينک من منتظر دستور ايشانم.

از کتاب دارالسلام ،ج۱،ص۲۶۹  

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠
تگ ها :