اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

حالا از کارهاي آقا تقي بي نماز بشنويد

سيد يونس از اهالي آذر شهر آذربايجان، به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام به مشهد آمد. اما بعد از اولين زيارت، تمام پول او مفقود شد و بي خرجي ماند.

ناگريز به حضرت رضا عليه السلام متوسل شد و پس از عرض سلام

گفت: مولاي من! مي دانيد که پول من رفته و در اين ديار نا آشنا، نه

راهي دارم و نه مي توانم گدايي کنم. جز به شما به ديگري نخواهم گفت. به منزل آمد شب در عالم خواب حضرت رضا عليه السلام به او فرمود: « سيد يونس! بامداد فردا هنگام طلوع فجر، دراست پا يين  خيابان زير غرفه ي نقاره خانه بايست اولين کسي که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.

گفت پيش از فجر بيدار شدم وضو ساختم و به حرم مشرف شدم ، پس از زيارت قبل از دميدن فجر به همان نقطه اي که در خواب ديده و دستور يافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم ، که ناگاه ديدم " آقا تقي آذرشهري" که متأسفانه در شهر ما به" آقا تقي بي نماز" شهرت داشت ، از راه رسيد اما من با خود گفتم : آيا مشکل خود را به او بگويم ؟ با اينکه در وطن متهم به بي نمازي است .چون در صف نماز گذاران رسمي نمي نشيند. چيزي به او نگفتم ، او هم رد شد و به حرم مشرف شد.

بار ديگر به حرم رفتم و گرفتاري خود را با دلي لبريز از غم و اندوه به حضرت رضا عليه السلام گفتم و آمدم.بار ديگر در عالم خواب حضرت را ديدم و همان دستور را دادند.اين جريان سه شب تکرار شد.تا روز سوم گفتم : "بي ترديد در اين خوابهاي سه گانهرازي است "به همين جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولين نفري که قبل از فجر وارد صحن مي شد وجز آقا تقي آذر شهري نبود سلام کردم او نيز مرا مورد دلجوي قرار داد پرسيد: تا حالا سه روز است شما را اينجا مي بينم کاري داريد؟جريان گم شدن پولم را به او گفتم و او نيز علاوه بر خرج توقف يک ماهه ام در مشهد، پول سوغات را نيز به من داد وگفت : "پس از يک ماه قرار ما در فلان روز ، فلان ساعت ، آخر بازار سر شور ، در ميدان سر شور باش تا ترتيب رفتن تو را به سوي شهرت بدهم ."

از او تشکر کردم و آمدم و يک ماه گذشت زيارت وداع کردم و سوغات هم خريدم و خورجين خود را برداشتم، در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم درست سر ساعت بود که ديدم آقا تقي آمد. گفت: " آماده رفتن هستي گفتم آري .گفت : بسيار خوب بيا! بيا ! نزديکتر ! رفتم.

گفت: خودت بهمراه هر چه داري بر پشتم بنشين . پرسيدم مگر کول شما ممکن است؟ گفت آري ! نشستم.

ناگاه ديدم آقا تقي گويي پرواز مي کند و من هنگامي متوجه شدم که ديدم شهر و روستا هاي ميان مشهد و آذر شهر به سرعت زير پايم مي گذرد.

پس از اندک زماني خود را در صحن منزل خود در آذر شهر ديدمو دخترم در حال غذا پختن بود.

آقا تقي خواست بر گردد دامانش را گرفتم...

                                                                      از کتاب روياهاي صادقه . ص  142موسي خسروي .

 

 

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۳
تگ ها :