اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

 

سه نفر جوانمرد

 

 سلام:

 

تنوخي از شافعي نقل کرد که گفت در مصر مردي زندگي مي کرد که شهرت داشت براي فقرا پول جمع مي کند. در همان ايام براي يکي از فقرا فرزندي متولد شد. فقير نزد آن شخص رفت و از او تقاضاي کمک کرد. آن مرد او را پيش جماعتي برد و از آنها تقاضاي کمک کرد ولي هيچکدام نداشتند که کمک کنند و چيزي نداند. از آنجا به کنار قبري رفتند و آن شخص به صاحب قبر خطاب کرده گفت: خدا رحمتت کند تو در کارهاي خير شرکت مي کردي من امروز به هر جا رفتم از مردم براي اين نوزاد کمک بگيرم چيزي به دست نياوردم. آنگاه از کنار قبر بر خاست و يک دينار از جيب خود خارج کرد، نصف انرا به فقير داد گفت: اين مبلغ به عنوان قرض دست تو باشد، تا خداوند گشايشي در کارت فراهم سازد فقير پول را گرفت و صرف در احتياج خود نمود. آن شب صاحب قبر را در خواب ديد. گفت: من سخن تو را شنيدم ولي اجازه جواب نداشتم . اکنون به خانه من برو به فرزندانم بگو فلان گوشه از زمين خانه را بشکافند مشکي در آنجا است که پانصد دينار در آن است آنها را بردار و به مرد فقير بده فردا صبح به خانه ي او رفت، آنچه در خواب ديده بود بيان کرد اهل خانه او را نگه داشتند و نقطه اي را که نشان داده بود کندند و پولها را درآوردند نزد او گذاشتند.آن شخص گفت پول ها مال شماست و خواب لازم الاجراء نيست. گفتند پدرمان در حال مرگ آنها را بخشيده، ما در حال حيات نبخشيم؟!

پول ها را در اختيار فقير گذاشتند و داستان را براي او بيان کردند مرد فقير يک دينار از پول ها را برداشت و آن را نصف کرد، نصف آنرا به جاي قرض خود به آن مرد داد و نصف ديگر را از براي خود برداشت. گفت همين مقدار مرا کفايت مي کند بقيه پول را به ساير مستمندان بدهيد.

گوينده ي داستان مي گويد نمي دانم سخاوت کدام يک را بيشتر بدانم شخص ميت، يا فرزندانش و يا مرد فقير.

 

رؤياي صادق را به خرافات نسبت دادند

 

روايت کرده اند شخصي مقداري از مال خود را، در درون زمين مخفي کرده بود. اتفاقا سفري برا ي او پيش آمد، در آن سفر بيماري به او دست داد و چون مبلغي بدهکار بود تصميم گرفت که همراهانش را از محل پول خبر دار کند تا قرض او را ادا نمايند ولي به اميد آنکه شفا خواهد پيدا کرد و سالم به وطن برخواهد گشت از قصد خود منصرف شد و در همان سفر از دنيا رفت.

پس از چندي پسرش او را در خواب ديد، پرسيد: پدر جان خداوند با تو چه کرد؟ گفت نجات من وابسته به پرداخت قرض من است و در فلان نقطه گودالي هست که مبلغي پول در آن مخفي کرده ام پول ها را بردار و قرض مرا پرداخت کن. پسرش خواب را با يکي از دوستانش در ميان نهاد دوستش گفت: اينها خرافات است. مدتي گذشت دوباره پدرش را در خواب ديد به او گفت: کاري به تو گفتم که برايت نفع داشت و براي من سبب نجات بود ولي آن را انجام ندادي. پسر از خواب بيدار شد و به محلي که پدر به او گفته بود، رفت. زمين را شکافت و پول ها را به دست آورد. قرض پدر را پرداخت کرد و خود نيز به نوايي رسيد.

 

از کتاب مردگان ص ۲۳۷ و ص ۲۳۵

 

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
تگ ها :