اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

خوابي راست، حکايتي ظريف و عجيب. (قسمت اول)

 

به خط آقا محمد تاجر به زبان فارسي و عبارتی شيوا آمده که نورالدين محمد گفت در  بندر  ريک بمبائي آماده ي سفر دريا براي بندر معروف گنگ ميشدم و جمع کثيري از مردی موثق گيلاني که بسيار براي تجارت رفت و آمد داشته  نقل کردند  که گفته: در سفر هند يک بار به بنگاله رفتم و شش ماه ماندم، در کنار حجره ي  من حجره مرد غريبي بود که پيوسته سر گردان بود و ناله داشت و گريه و انده و ساعتي بي غم نبود و چون وضع فوق العاده داشت به بررسي حالش پرداختم و با زبان نرمي همدم او شدم و ديدم زار و ناتوان و بي بنيه است و لاغر و سبب اين حالش را پرسيدم. نگفت- اصرا کردم.

گفت دوازده سال پيش مال و کالاي خوبي فراهم کردم و در کشتي نهادم و با جمعي عازم تجارت شديم، در ميان دريا کشتي با باد خوبي 20 روز رفت و ناگاه باد تند و بلائي مار ا گرفت، کشتي شکست اموال و نفوس غرق شدند و من به تخته پاره اي چسبيدم که باد آن را به راست و چپ مي برد تا چشمم به جزيره اي افتاد و دلم آرام و چشمم روشن شد و موج پياپي به من سيلي مي زد تا به کنارم انداخت و سجده شکر به جا آوردم و جزيره ای زيبا و سبز و خالي از سکنه ديدم در آن ماندم روز ها از علفش مي خوردم و شب ها از ترس درنده ها بر روي درخت ميگذراندم؟

يک سال گذشت روزي سر چشمه ايي وضو مي گرفتم که عکس زني را ديدم و سر برآوردم و بر شاخه ي درخت زني زيبا و فريبا پر گيسو که مانندش را نديده بودم لخت قرار داشت، چون ديد من نگاهش مي کنم گيسو يش را بر تنش افشاند و خود را پو شاند و گفت تو که نظر به حرام مي کني از خدا و رسولش حيا نداري.

من از سخنش شرم کردم وسر يه زير انداختم و او را به خدا قسم دادم که آدم است يا فرشته يا پري، گفت آدمم و سي سال است در اين جزيره ام ، پدرم ايراني بود و به هند مي رفت ميان دريا کشتي شکست و من به اين جزيره افتادم.

چون از حالش خبر دار شدم داستانم را به او گفتم، و گفتم اگر کسي از شما خواستگاري کند با او ازدواج مي کني؟ خاموش ماند و دانستم راضي است، رو گرداندم تا از درخت به پايي آمد و عقدش بستم و با او خوش بودم وخدا اين دو پسر که مي بيني از او به من داد و من به آنها خوش بودم، آن زن هم چنين بود و خردمند بود و ما در جزيره زندگي کرديم  تا يکي از پسر ها 9 ساله شد و ديگري 8 ساله، و چون برهنه بوديم و موهاي بلند ما را زشت کرده بود يک روز به آن زن گفتم کاش جامه اي داشتيم و از اين رسوايي در ميآمديم.

دو پسر تعجب کردند و گفتند مگر وضع بهتري و جاي بهتري هم هست؟ مادرشان گفت آري خدا را بلاد و رجال بسياري است و خوردني و آشاميدني فراوان ولي ما مسافر شديم و کشتي ما را باد شکست و به اين جزيره افتاديم، گفتند چرا به وطن خود بر نمي گرديد، گفت گذر از اين درياي خروشان بي کشتي آماده نمي شود گفتند ما کشتي مي سازيم و چون ديد عازمند يک درخت بزرگي را در کنار دريا نشان داد و گفت اگر به توانيد ميان آنرا در آوريد شايد خدا به ما رحم کند و بجايي برسيم که عورت خود را بپوشانيم، چون اين را شنيدند رفتند بر کوهي که نزديک بود و سنگ های  سر تيزي آوردند وآغاز  در آوردن ميان آن درخت را کردند و خورد و نوش و خواب را بر خود حرام کردند و مدت شش ماه دست بر نداشتند تا ميان درخت چون قايق تهي شد و دوازده نفر جاي داشت که در آن نشينند، و چون آن را ديدم بدين نعمت خدا را شکر کردم بدين فهمي که بدين دو پسر داده بود و بر فرمانبري آنها از ما، و مادرشان بسيار شاد بود و به پرورش آنها پرداخت، چون هراس و لختي و بي جايي او را آزار مي داد، و آنگه از کوه عنبر آوردند که نزديک ما در کنار جزيره بود و بسيار بلند بود و در پشت کوه بيشه ای بود که درخت قر نفل داشت مگس هاي عسل دربلندی  ها از گلش مي خوردند و در قله کوه جا داشتند و در آن عسل بسياري مي گذاشتند و باران مي آمد آن را به دريا مي برد و ماهي ها مي خوردند و از شمعش عنبر بدست ميآمد زيرا هنگام روان شدنش از کوه خرده خرده در پارسار کوه از آن مي ماند و خورشيد بر آن شمع ها مي تابيد و در همه بيابان پراکنده مي شد، و ما روزي چند من از آن گرد ميآورديم  تا صد من شد و در ميان قايق از آن حوضي ساختيم و ظرف ها درست کرديم و آب را از آن به حوض ريختيم تا پر شد و خوراکي از ريشه هاي معروفه چيني فراهم کرذيم که در جزيره بسيار بود و از پوست درخت طنابي محکم ساختيم و قايق روي آب افتاد و خدا را حمد کرديم و در آن نشستيم حرکت نکرد فهميديم که به درخت بسته است و فراموش کرده ايم بازش کنيم.

--پايان قسمت اول 

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
تگ ها :