اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

حوابی راست حکايتی ظريف

سلام 

بشنويد ادامه داستان را : 

 يکي پسر ها خواست برود آنرا باز کند ولي مادرش زودتر رفت و طناب را باز کرد و  موج ريسمان را از دستش کشيد و قايق را به ميان دريا برد و آن زن  گريه و ناله کرد و اين سو آن سو  مي دويد، و چون از ما دور شد بالاي درخت رفت و گريه کرد و افسوس خورد و چون نا پديد شديم خود را از آن انداخت و دو پسر هم که نوميد شدند گريه و ناله و پريشاني سر دادند تا به قبه دريا رسيديم و از ترس جان خاموش شدند و پس از هفت روز به کناره رسيديم و چون برهنه بوديم مانديم تا شب شود  و من بالاي بلندي رفتم و سياهي شهر و جراغ را ديدم و به نشاني چراغ بدان راه يافتم و جون رسيدم در خانه ي عالي ديدم  و در  زدم و صاحبخانه يک تاجر يهودي بود بيرون آمد اندکي عنبر اشهب به او دادم و چند جامه و فرش از آن گرفتم و شبانه نزد پسرانم برگشتم و عورت خود را پو شانديم و صبح به شهر رفتيم و حجره ي را در اين سرا گرفتيم و پسرانم را اوردم و چند جوالي ساختيم و شبانه عنبر و چيني را از ميان قايق به حجره آورديم و خرده خرده فروختم و اثاث خريدم و بزي تجار در آمدم و اکنون يکسال است که از فراق آن زن بيچاره با فرزندانم  در اندوه و گريه ام.

چون سخنش بدينجا رسيد دلم سوخت و گريستم و گفتم قضاء خدا بر گرداننده دارد، ولي گمانم امام رضا(ع) را  زيارت کني و از اين مصيبت بدو شکوه بري  و داستان خود و زنت را به او عرض کنی شايد اجابت کند و حاجتت را برآورد زيرا کسي به او پناه نبرده  جز آنکه به دادش رسيده چون پدر يتيمان است و پناه مردمان و ذخيره بينوايان چون سخنم را شنيد دردلش اثر کرد و با خدا از روي خلوص در آن مجلس عهد کرد که قنديلي از طلاي ناب بسازد و پياده به زيارت آن حضرت رود و حاجتش را بخواهد و وصال زنش را.

 برخاست و همان روز طلا خواست و قنديل ساخت و سوار کشتي شد و بيابان ها را در نورديد تا به يک  منزلي  مشهد رسيد و متولي حرم خواب ديد امام رضا (ع) را در آن شب که فرمودش فردا زائري داريم پيشوازش کن.

صبح با همه صاحبان منصبان حرم پيشوازش رفتند و با احترام او را به شهر آوردند و قنديل را در حرم به جايش آويختند و چون جاگير شد به هيئت مسافر درآمد  غسل کرد  و به حرم منور رفتند و آستانه را بوسيد و به زيارت و دعا پرداخت تا مدتي از شب گذشت و خدام جز او را از زائزان از حرم بيرون کردند، تنها شد ساعتي خا موش ماند وانگه بزاري و گريه و استغاثه با امام پرداخت و زنش را خواست و اصرار ورزيد تا يک سوم از شب ماند و خسته شد و در سجده خوابش برد و شنيد يکي مي گويد: برخيز و چون برخاست امام رضا عليه السلام را ديد ايستاده و به او فرمود: برخيز که زنت اکنون پشت حرم است برو نزد او گفتم قربانت همه در ها بسته اند، فرمود: آنکه از آن جاي دورش تا اينجا آورده مي تواند درهاي بسته را بگشايد.

درها باز شد و رفت پشت حرم و زنش را به همان حالي که در جزيره گذاشته بودند ديد . سرگردان و ترسان و چون چشمش به شوهرش افتاد به او آويخت به او گفت که تو را به اينجا آورد؟

گفت: من کنار دريا نشسته بودم و در انديشه بودم و چشمم از گريه و آه به درد آمده بود ناگاه جواني که نور رويش همه خشکي و دريا را در آن شب تار، روشن کرده بود  دستم را گرفت و فرمود: چشمانت را ببند و بستم و پس از زماني باز کردم و خودم را در اينجا ديدم، زنش را برد در حجره نزد پسرانش و در آنجا مجاور شدند تا درگذشتند.

از کتاب دارالسلام -نوری طبرسی

 

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٠
تگ ها :