اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

بعد از مرگ از ميهمانان پذيرايي کرد

سلام:

 

فضل بن شاذان در کتاب (ايضاح) در رد بر عامه که رجعت را بر شيعه خورده مي گيرند روايتي نقل کرده که مي گويد مردي به نام ابوالخبيري با جماعتي از مردم پيش حاتم طايي رفتند تا مهمانان او شوند و موقعي رسيدند که حاتم از دنيا رفته بود ولي آنها خبر نداشتند.

ابوالخبيري رفت کنار قبر حاتم خطاب به قبر او اين شعر را خواند "‌جعفر قرب قراکا  لخير الناس ماکا" اي بزرگ قبيله از مهمانانت پذيرايي کن! که تو همه  مردم بهتري مي گفت به خدا قسم به همه عرب اطلاع مي دهم که ما پيش حاتم رفتيم اما از ما پذيرايي نکرد.

همانجا به خواب رفتند ابوالخبيري نصف شب از خواب بيدار شد و فرياد مي زد: واي شترم واي شترم.

پرسيدند چه شده؟ گفت در خواب حاتم را ديدم از قبر بيرون آمد با حربه ايکه در دست داشت به طرف شتر من رفت و اين شعر را خواند.

ابا خبيري تو مرد ستمکاري هستي و بد زبان و فحاش... . ما مهمان خود را با شتر پذيرايي مي کنيم که در دل شب آن را آماده کرديم. همراهان گفتندحاتم در زمان حيات از تو پذيرايي مي کرد پس از مرگ نيز تو را به مهماني دعوت کرده برخيز و از گوشت شتر خود بخور. صبح او را پشت سر خود سوار نمودند و به راه افتادند. در بين راه به سواري برخوردند که ناقه و شتري همراه داشت همين که نزديک شد شناختند که عدي بن حاتم است. پرسيد ابوالخبيري کيست؟ او را نشان دادند.

گفت ديشب پدرم را در خواب ديدم جريان تو را به من گفت و دستور داد شتري براي تو بياورم اينک بگير و سوار شو.

 

خواب شنيدني

 

در سال ۲۷۶ که حسن بن محمد وزير مقتدر عباسي شد احمد بن ربيع، کاتب و منشي وزير،دستش به بيماري بسيار بدي مبتلا شد، به طوري که به بو آمد و سياه شد. پزشک معروف يزيد طبيب گفت بايد دستت قطع شود. اين بيماري چنان شده بود که هر کس او را ديده بود يقين داشت خواهد مرد.

در خواب اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد گفت: آقا! دست مرا شفا نمي بخشي؟ گفت: من نمي توانم به تو بپردازم، برو پيش موسي بن جعفر او شفايت خواهد داد. فردا صبح دستور داد محمل بياورند و او را به حرم موسي بن جعفر عليه السلام ببرند. وارد حرم که شد پناه به آقا برد و دعا کرد و از تربت ايشان مقداري روي دست خود ماليد. تا شانه و روي دست خود را بست. فردا صبح که پارچه را باز کرد: تمام گوشت دستش ريخته فقط استخوان رگ و عصب هاي دست باقيمانده بود آن بوي بد نيز برطرف شده بود. به وزير شفاي او را خبر دادند. دستور داد او را بياورند از نزديک نگاه کرد. بالاخره پس از چندي دو مرتبه با دست سالم به کتابت و منشي گري برگشت و مانند سابق با همان دست شروع به نوشتن نمود.

 

--از کتاب رؤياي صادقه ص۵۹ و ۶۰

 

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧
تگ ها :