اولين بلاگ درباره تعبير خواب

توضیحاتی در مورد خواب و تعبیر آن

خواستگاري براي پدر حضرت مهدي (عج) در خواب

سلام:

 

در کتاب اکمال الدين صدوق بسندش از محمدبن يحيي شياني آورده که: سال 286 قبر حسين غريب رسول الله را زيارت کردم در کربلا و به مدينة السلام بغداد گرائيديم و روز گرم سوزاني بسوي گورستان قريش شتافتم و چون به مشهد امام کاظم (ع)‌ رسيدم و بوي تربت آغشته به رحمت و مغفرت حضرتش را شنيدم، با چشمي گريان بر سر مزارش خم شدم و ناله هاي پياپي کشيدم، اشک چشمم را گرفته بود، و چون گريه ام ايستاد و ناله ام آرام شد و چشم گشودم . پيري که پيشاني و کفش پينه داشت ديدم که به همراهش در سر قبر ميگفت:

برادر زاده ي عمويت بد حال شده و آن دو بزرگوار از مشکلات نهاني و علوم شريفه باو داده اند آنچه را که جز مانند سلمان کسي نداند عمويت آماده ي مرگ است و عمرش را گردانده و از اهل ولايت کسي را نيابيم که اسرار خود را باو بگويم.

من با خود گفتم تو هميشه در رنج و تلاشي و بر دوش شتر و استر بدنبال داشتي و گوشم از اين شيخ سخني شنيد که دلالت دارد بر علم فراواني، گفتم: اي شيخ آن دو بزرگوار کيانند؟

گفت دو اختري که زير خاک در سر من رأي نهانند، گفتم سوگند به ولايت و مقام اين دو امام بزگوار در امامت و وراثت که من خواستار علم و روايت از آنهايم و از خود پيمانهاي مؤکد ميدهم که اسرارشان را نگه دارم، گفت اگر راستگوئي از آثار آنها هر چه داري بياور و آنچه همراهم بود آوردم و چون کتب را بررسي کرد و روايت را ديد گفت: راست گفتي من بشر بن سليمان بنده فروشم از نژاد ابو ايوب انصاري و يکي از پيروان امام أبي الحسن و أبي محمد عسکري و همسايه ي آنها در سر من رأي، گفتم از برادرت پذيرايي کن بذکر آنچه از آثارشان ديدي؟ گفت: آقايم ابي الحسن مسائل بنده هاو بردگان را آموخت و بي اجازه ي او خريد و فروش نمي کردم و از موارد شبهه کناره مي کردم تا خوب ياد گرفتم و حلال و حرام را دانستم، و در اين ميان که در سر من رأي در خانه ام بودم و پاسي از شب گذشته بود در خانه ام را زدند و شتابان دويدم و کافور خدمتکار آقايم أبي الحسن علي بن محمد (ع)‌بود که مرا خواسته بود جامه پوشيدم نزد آن حضرت رفتم و ديدم با پسرش ابي محمد و خواهرش حکيمه که پشت پرده بود سخن ميگويد، و چون نشستم فرمود:

اي بشر تو انصاري زاده اي و ولايت ائمه در شما ها بوده و پشت در پشت آن را به ارث برديد، شما ها مورد اعتماد اهل بيت هستيد، من تو را تزکيه کنم و شرف دهم بر فضيلتي که بر ديگر شيعه سبقت گيري در موالات ما بواسته ي رازي که تو را آگاه کنم و تو را بانجام آن فرستم و يک نامه ي بخط رومي نوشت و مهر زد و يک پارچه ي زردي که 220اشرفي در آن بود بر آورد و فرمود: اين را بگير و به  بغداد برو  و در مسير فرات باش و در نيمروز فلان روز که قايقهاي اسيران در کنارت رسند و کنيزان را در آوردند و دلالهاي افسران بني عباس گرد آنها را بگيرند و هم جمعي از جمعهاي عراق، تو دورادور برو دنبال کسي بنام عمروبن يزيد نخاس در سراسر روز،

 تا براي خريدارن  کنيزي در آورند که دو جامه ي ابريشمي نازک پوشيده و از باز کردن چهره ي خود جلو گيرد و نميگذارد کسي دست به او رساند از پشت پرده نظر خواهد کرد به انکه خواهد او را کشف کند و بنده فروش او را بزند و او شيون کند و به رومي گويد واي از هتک سر من.

يکي از خريداران گويد از آن من باشد به سيصد اشرفي چون پارسائيش مرا بدو راغب کرده، و جاريه به عربي گويد اگر چون سليمان بر تخت او نشيني من تو را نخواهم مالت را نگهدار.

بنده فروش گويد: چاره چيست بايد فروش روي جاريه گويد چه شتابي داري خريداري بايد که دلم به امانت و ديانتش آرام گيرد، در اينجا تو نزد عمرو بن يزيد نخاس برو و بگو من نامه سر بسته اي از يکي از اشراف دارم که به زبان و خط رومي است و کرم و وفاء و بزرگواري و سخاوتش را در آن نوشته بدو بده تا بخواند و اگر پسنديد من وکيل او هستم در خريد.

بشر بن سليمان نخاس گويد همه فرموده هاي آقايم را دربارهء جاريه انجام دادم و چون نامه را خواند سخت گريست و بعمروبن يزيد گفت مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاي مؤکد خورد که اگر به او نفروشي خودم را ميکشم و در بهايش چانه زدم تا به همان پولي که آقايم به من داده بود قرار گرفت و آنرا از من دريافت و جاريه را به من وانهاد و خندان و خرم شد، و او را بدان حجره آوردم که در بغداد ماوايم بود، و در دست جا نگرفته بود که نامهء مولايم را از جيب خود در آورد و ديدم آنرا مي بوسد و بگونه مي نهد و بر چشم مي کشد و بر تن ميمالد، و گفتم عجب!نامه اي را مي بوسي که صاحبش را نمي شناسي!

گفت: اي درمانده سست معرفت به پيغمبر زاده ها،گوش دار و دل بده، من مليکه دختر قيصر زاده رومم ومادرم از نژاد شمعون وصي عيسي است، به تو گزارش شگفتي دهم.

جدم قيصر پادشاه روم مي خواست مرا که 13 سال داشتم به برادر زاده- اش شوهر دهد، و در کاخش از 300 کشيش و راهب و حواري زاده و 700 مرد صاحب مقام دعوت کرد و از افسران و قشون و سروران عشاير چهار هزار فراهم کرد و از ملکش تختي جواهر نشان بر آورد و در صحن کاخ نهاد بالاي 40 پله و چون برادر زاده اش بر آن آمد در ميان صليبها و اسقفها و اسفار انجيل گشوده شد، همه ي صليبها بر زمين ريختند و ستونها فرو افتادند و آنکه بالاي تخت بود بيهوش شد و بخاک افتاد و رنگ اسقفها پريد و همه لرزيدند و رئيس آنها بجدم گفت:

ما را از برخورد با اين بد آمدها که دلالت بر زوال اين کيش مسيحي و مذهب ملکاني دارد معاف کن و جدم به سختي بدبين شد و به اسقفها گفت: ستونها را واداريد و صليبها را بر آوريد و برادر اين بخت برگشته را حاضر کنيد تا من اين دختر را به او شوهر دهم و اين نحسي را از شما به بخت بلنداء براندازم، و چون چنين کردند بر دومي هم همان رخ داد که بر يکمي و مردم پراکنده شدند و جدم غمناک برخاست و به کاخش رفت و پرده ها را انداختند، و من آن شب در خواب ديدم که گويا حضرت مسيح با شمعون و گروهي حواريين در کاخ جدم گرد آمدند و منبري آسمان خراش در جايي که جدم افراشته بود برپا داشتند و محمد با گروهي يارانش و

 فرزندانش بر آنها وارد شدند و مسيح برخاست او را در آغوش کشيد و او مي فرمود: اي روح الله من آمدم از وصيت شمعون دخترش مليکه براي اين پسرم _ اشاره به ابي محمد نويسنده ي نامه کرد _  خواستگاري کنم و مسيح به شمعون نگريست و به او گفت:

شرف نزد تو آمده رحمت را پيوند کن با رحم رسول خدا (ص) گفت: پذيرفتم و او بالاي منبر رفت و محمد خطبه خواند و مرا به پسرش شوهر داد و مسيح گواه شد و هم فرزندان محمد و حواريون، و چون بيدار شدم ترسيدم  خوابم را به پدر و جدم بگويم مبادا مرا بکشند و آن را در دل نهان کردم و عشق أبي محمد بر من چيره شد تا از خوردن و نوشيدن وا ماندم و لاغر شدم و بيمار گرديدم و در شهرهاي روم پزشکي نماند جز که جدم او را خواست و به درمان من وا داشت و چون نوميد شد به من گفت: نور چشمم آرزوئي در دل داري که در اين دنيا بر آورم، گفتم اي جدم درِ شاديها برويم بسته شده کاش اسيران اسلام را از شکنجه بيرون ميکردي

و آنها را آزاد مي کردي و بر آنها تصدّق مي کردي و رهاشان مينمودي اميدوار م که مسيح و مادرش مرا شفا ميدادند که چون جدم چنين کرد خود را تندرست نشان دادم و اندکي خوردم و جدم شاد شد و اسيران مسلمان را گرامي داشت و پس از چهار شب به خواب ديدم که بيبي فاطمه (س) به همراه مريم بنت عمران (ع) و هزار کنيز بهشتي مرا ديدن کردند و مريم به من گفت:

اين خانم خانمها مادر شوهرت ابي محمد است و به او چسبيدم و گريستم و گله کردم که ابي محمد به ديدنم نمي آيد و او فرمود پسرم ابي محمد از تو ديدن نکند زيرا تو مشرکي و ترسائي و اين خواهرم مريم از کيش تو بيزار است و اگر خواهان رضاي خدا و مسيح و مريمي و خواهان ديدار ابي محمد بگو: اشهد ان لا اله الّا الله و بگو محمّد پدرم رسول خدا است.

و چون اين کلمه را گفتم سيد زنان مرا به سينه چسباند و دلم پاک شد و فرمود اکنون چشم براه ديدار ابي محمد باش من او را نزد تو مي فرستم و بيدار شدم و مي گفتم وا شوقاه به ديدار ابي محمّد (ص).

 و چون شب آينده شد ابو محمّد به خوابم آمد و و گويا به او گفتم چرا به من جفا کردي اي دوستم پس از اينکه دلم را به خود گرفتار کردي؟گفت : جز براي شرک تو نبود، اکنون که مسلمان شدي هر شب به ديدارت آيم تا خدا ما را در ظاهر به هم رساند و از آن پس تاکنون ديدار خود را از من نبريده.

بشر گويد: بدو گفتم چگونه خود را در اسيران انداختي؟ گفت:‌يک شب ابي محمد به من گفت: جدت در فلان روز به نبرد  با مسلمانان فرستد تو ناشناس در جامه ي خدمتگزار بدانها پيوندبا خدمتکاران چنين کردند و پيش قراولان به ما برخوردند و کارم بدينجا رسيد که ديدي و بدي نديدم و کسي نفهميد که من شاهزاده ام تا اکنون ، جز تو که خودم برايت گفتم

و آن شيخي که من بهره ي غنيمتش افتادم نام مرا پرسيد و به او نگفتم و گفتم نامم نرجس است، گفت نام کنيزانست، بمن گفت شگفتا که خود رومي هستي و زبانت عربي است.

گفتم جدّم به پرورش من بسيار علاقه داشت و يک خانم مترجم

عربي دان داشت و به او فرمان داد نزد من آيد و به من عربي آموزد تا خوب عربي بدانم.

بشر گويد: چونش به سر من رأي آوردم او را نزد امام أبي الحسن عسکري (ع) بردم و به او فرمود: چگونه خدا عزت اسلام و نصرانيت را و شرافت خاندان پيغمبر را به تو نمود.

گفت: يابن رسول الله چگونه برايت شرح دهم چيزي را که تو خود بهتر داني آن حضرت فرمود: مي خواهم از تو احترامي کنم، آيا ده هزار دِرهَمَت دهم يا مژده اي که در آن شرافت جاويدانست، گفت مژده را مي خواهم.

فرمود: مژده گير به فرزندي که مالک تمام جهان خواهد شد از مشرق تا مغرب و زمين را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از ستم و نا روا شده، گفت: از که؟ گفت: از همانکه رسول خدا (ص)تو را برايش خواستگاري کرد در فلان شب در فلان سال بروميه، گفت مرا از مسيح و وصيّ او خواستگاري کرد، فرمود: مسيح و وصيیش تو را به که شوهر داد؟ گفت: به پسرت ابي محمد، فرمود او را مي شناسي؟ گفت: از آنگه که مسلمان شدم شبي بي او نبودم.

امام دهم فرمود: اي کافور خواهرم حکيمه را بياور و چون آمد ،  فرمود: اين همانست و او مدتي طولانيش در آغوش کشيد و با او راز بسيار گفت، و امام فرمود: او را به منزلت ببر و فرائض و سنن باو بياموز که همسر ابي محمّد و مادر امام قائم عليها السلام است.

شيخ طوسي در غيبت خود  همين مضمون را به سَند خود روايت کرده است.والسلام.

  
نویسنده : dreamsfact.com ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
تگ ها :